به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی :
***
پا به سالن بیمارستان که گذاشت، حجم سنگین اضطراب و لبخندهای تصنعی مراجعین به سمتش هجوم آورد. بیاعتنا به آشوبی که در چهرهها موج میزد، از میان جمعیت میگذشت که با صدای رفیقش سر جایش ایستاد.
- بابا فردینجان، گفتم که! چند روزی خونه بمون.
فردین کیف چرمش را در دست جابهجا کرد و با کلافگی جواب رفیقش را داد:
- هادی، خودت خوب میدونی آدم یکجا نشستن نیستم. تازه، مادرم هم با توج
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
محیا
0حتی عکس سپهر هم نچسبه اصلا به دل نمیشینه🙁
۲ ماه پیشneda
0مرسی بابت رمان عالی تون نویسنده جان عزیز یه پارت هدیه مون نشه؟؟
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
چشم گلی، میفرستم 🥹
۲ ماه پیشLeila
0سپهر لطفا برگرد همون جایی ک بودی😄عالی بود🌹🙏
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون 🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0به نظرم سپهر باید بیاد تا پرونده اش تموم شه بره