به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و هفتم :
***
اتاق در سکوتی سنگین غرق بود که هما، با لیوانی آب و قرص وارد شد. طلا، با صورتی که رنگ پریدهاش زیر نور ملایم آباژور به خاکستری میزد، روی تخت نشسته و به تاج تکیه داده بود. هما نزدیک شد و همانطور که روی لبهی تخت مینشست، با صدایی که سعی داشت آرام باشد، گفت:
- همه خوابیدن.
طلا نگاه بیجانش را به هما دوخت و پچ زد:
- ببخش، امشبم سربار تو شدم.
هما لیوان را در دستان لرزان او گذا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف داری گلی 🌹 🌹 🌹 منم ذوق میکنم و قوت قلب میگیرم🥹🥹
۴ روز پیششادان
0چه خوبه هما رو داره حداقل یکم رو به جلو هلش بده وگرنه حالاحالا فردین خان دکتر نامحرم میمونه 🤣
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂😂😂 دقیقا
۴ روز پیششادان
0طلا خیلی شرایطش سختهه
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹
۴ روز پیشمحیا
0شماهم عالی مینویسی عاطفه جون مرسی ازت ❤️❤️❤️❤️🩵🩵🌸🌸
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خواهش میکنم گلم🌹😍
۲ ماه پیشمحیا
0خوب داری پیش میری دکتر اینطوری یواش یواش طلا هم بهت دل میبنده 🥰
۲ ماه پیشLeila
0ممنون بابت پارت هدیه عالی بود 🙏😊
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0واای هم دلم میخواد تندتند بخونم هم دلم نمیاد نظر نذارم وقتی اینقد رمان قشنگ قشنگ برامون نوشتید ❣️❣️❣️