به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و هشتم :
***
- فردینجان مادر، میوههایی که پوست گرفتم رو بخور، جان مادر... .
فردین با لبخندی که ذرهای از خستگی زیادش را پنهان نمیکرد، به مادرش نگاه کرد و کلامش را به زبان آورد.
- مادر، باور کنین اشتها ندارم.
چشمان تیرهی مادرش که در آن نگرانیهای مادرانه موج میزد، بر صورت رنگپریدهی پسرش خیره ماند.
- آخه جان مادر، شام هم که چیزی نخوردی... .
پدرش با نگاهی تذکرآمیز به همسرش نگ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

neda
0الهی ادمای بی مسئولیت فدای شما نویسنده عزیز که خودتون انقد خوبین پارت هدیه میزارید انقد خانمی جانا مرسیی