به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و پنجم :
***
صدای یکنواخت و بم موتورهای هواپیما، تنها موسیقی پسزمینهی آن پرواز بود. فضای بین فردین و طلا، مملو از یک سکوت سنگین و معذبکننده بود. هر دو در صندلیهای راحت خود فرو رفته بودند، اما ذهن و روح هردویشان درگیر بود. طلا به پنجره خیره شده بود و رد ابرهای پاییندست را دنبال میکرد. گویی میخواست با تماشای دوردستها، از آن شبهای قصر فاصله بگیرد. فردین هم به نقطهای خیره بود و میلی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خیلی روزای سختی بود🥹🥹
۷ روز پیشمحیا
0امیدوارم دکتر هم دلتنگ طلا بشه😅😅🥰
۲ ماه پیشمررری
0ای جانم این دو تا دیگ دکتر و پرستار نیستن چه بخوان چه نخوان ب هم نزدیک شدن 🥹🥹
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا اون اتفاقات نزدیکشون کرد به هم حالا بریم برای ادامه...
۲ ماه پیشمهسا
0خیلی خوبه که نجات پیدا کردن.. چه ایده خوبی رو اجرا کردین مثل رمان آراز و دلارام بسیار رمان زیباییه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلم خیلی خوشحالم که رمانام باب دلتون بوده 😍😍🥹🥹 ممنون که همراهم هستین 💚
۲ ماه پیشneda
0عالی بود و هیجان انگیز مرسیی ازتون
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون که همراهمی 🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0عجب ماجراهایی رو ولی پشت سر گذروندن..