به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و یک :
وقتی از رختکن بیرون آمد، سکوت راهرو خبر از رفتن سپهر و فردین میداد. نفسی عمیق از سر آسودگی کشید، به سوی ایستگاه پرستاری رفت و پس از تحویل شیفت، پشت پیشخوان بر روی صندلی نشست و نگاهش را به مانیتور پیش رویش دوخت. هنوز چند لحظهای نگذشته بود، سحر که تازه از بخش بیرون آمده بود، درحالیکه دستکشهای لاتکساش را با صدا بیرون کشید، کنار طلا ایستاد. نگاهی به صورت درهم طلا کرد و با تردید کلامش
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂😂😂😂😂 حق
۷ روز پیشمحیا
0این دکتر هم تو کارش خیلی خیلی جدیه ها😁😁👍👍افرین 👏👏
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎😎
۲ ماه پیشLeila
0مرسی بابت پارت هدیه نویسنده عزیز🌹🙏
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۲ ماه پیشLeila
0آره راس میگی طلا لعنت بهت سپهر😄
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 لعنت
۲ ماه پیشمهسا
0ای خدا حالا که فردین و طلا عاشق شدن سروکله این سپهر پیدا شد.. امیدوارم دردسراش بیشتر از جهان و جانان نباشه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
انشالله 🥹
۲ ماه پیشneda
0وای چقد رمان جذابتر داره میشه مثل خودشما نویسنده جان بازم ممنون بابت پارت هدیه فرشته این شماا
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹 لطف دارین 🌹 🥹 💚
۲ ماه پیشneda
0صمیمانه ازین لطف تون تشکر میکنم اخ که چقد ماهین شماا مرسیی
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹🌹🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0فردین حسود بازی هاش گل کرده میگه من منظمم ..برو ما تورو میشناسیم اقای دکتر