به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و نهم :
ماشین که به نبش خیابان رسید، چشمان طلا روی تابلوی درخشان قنادی داییاش قفل شد. گویی زمان برای لحظهای ایستاد؛ یاد روزهایی که به همراه طاها و هما، با خندههایی که دیوارهای قنادی را میلرزاند، آنجا پاتوق کرده بودند، همچون فیلمی از برابر چشمانش گذشت. بیاختیار و با لحنی که جایی برای تردید نداشت، خطاب به راننده گفت:
- ببخشید، همینجا نگه دارید. سفر رو پایان بزنید، ممنون.
راننده، Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
شاید...
۴ روز پیششادان
0دایی طلا ولی خیلی مشکوگ داشت زیرزبون طلا رو میکشید.. حس میکنم بابای فردین بهش زنگ زده دیگه .. چون فردینم به خانواده اش گفته بود دیگه
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎😎
۴ روز پیششادان
0یکی از دوستام با یه پسره دیت میرفت اون دقیقا کارش همین بود کارگاه شیرینی خونگی داشت واسه کافه ها و اینا بعد هرسری شیرینی های جدیدشو نمونه میداد به دوستم که ما نظرمونو بگیم ..خیلی دوران شیرینی بود ..حیف که این دوست ما بیخیال این دوستی شون شد..یعنی ما هم اتاقیاش بیشتر از خود پسره گریه کردیم 😭😭
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وای 😂😂😂
۴ روز پیششادان
0واای یه شیرینی فروشی نزدیک محل کارمون هست این اقاهه صاحبش اینقد تپلیه معلومه خودش مشتری شماره یک مغازشونه 🤣🤣
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 😂 😂
۴ روز پیششادان
0واقعا کار تو شیرینی فروشی باید خیلی خوشمزه و خوب باشه ولی خب از چاقی بعدش خیلی میترسم ..
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
منم عاشق این شغلم 🥴🥴
۴ روز پیشمهسا
1کاش دایی منم شیرینی فروشی داشت خودم شاگردش میشدم
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
منم خودم عاشق شیرینی فروشی و قنادیم🥹🥹
۲ ماه پیشمحیا
0چقدر خوبه که یکی بهت فکرکنه🥰🥰❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خیییلی🥹
۲ ماه پیشمحیا
0عالی بود مرسی ازت 🩵 خوبه که طلا یه دایی خوبی مثل همایون داره وقتی خدا یه دری رو میبنده یه در دیگه رو باز میکنه امیدوارم اکرم تو این سفر یکم عوض شه
۲ ماه پیشLeila
0عالی بود نویسنده جان 😊🌹🙏
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عالی مثل نگاه شما🌹 ممنون🥰🥰
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0من که موافقم میگم حالا فردین اینا با خانواده بیان شاید بالاخره اکرمم دست از سر این طلای بیچاره برداشت..