پارت سی و نهم :

ماشین که به نبش خیابان رسید، چشمان طلا روی تابلوی درخشان قنادی دایی‌اش قفل شد. گویی زمان برای لحظه‌ای ایستاد؛ یاد روزهایی که به همراه طاها و هما، با خنده‌هایی که دیوارهای قنادی را می‌لرزاند، آنجا پاتوق کرده بودند، همچون فیلمی از برابر چشمانش گذشت. بی‌اختیار و با لحنی که جایی برای تردید نداشت، خطاب به راننده گفت:
- ببخشید، همین‌جا نگه دارید. سفر رو پایان بزنید، ممنون.
راننده، Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من که موافقم میگم حالا فردین اینا با خانواده بیان شاید بالاخره اکرمم دست از سر این طلای بیچاره برداشت..

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    شاید...

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    دایی طلا ولی خیلی مشکوگ داشت زیرزبون طلا رو میکشید.. حس میکنم بابای فردین بهش زنگ زده دیگه .. چون فردینم به خانواده اش گفته بود دیگه

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😎😎

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    یکی از دوستام با یه پسره دیت میرفت اون دقیقا کارش همین بود کارگاه شیرینی خونگی داشت واسه کافه ها و اینا بعد هرسری شیرینی های جدیدشو نمونه میداد به دوستم که ما نظرمونو بگیم ..خیلی دوران شیرینی بود ..حیف که این دوست ما بیخیال این دوستی شون شد..یعنی ما هم اتاقیاش بیشتر از خود پسره گریه کردیم 😭😭

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    وای 😂😂😂

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    واای یه شیرینی فروشی نزدیک محل کارمون هست این اقاهه صاحبش اینقد تپلیه معلومه خودش مشتری شماره یک مغازشونه 🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂 😂

    ۴ روز پیش
  • شادان

    0

    واقعا کار تو شیرینی فروشی باید خیلی خوشمزه و خوب باشه ولی خب از چاقی بعدش خیلی میترسم ..

    ۴ روز پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    منم عا‌شق این شغلم 🥴🥴

    ۴ روز پیش
  • مهسا

    1

    کاش دایی منم شیرینی فروشی داشت خودم شاگردش میشدم

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    منم خودم عاشق شیرینی فروشی و قنادیم🥹🥹

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    چقدر خوبه که یکی بهت فکرکنه🥰🥰❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خیییلی🥹

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    عالی بود مرسی ازت 🩵 خوبه که طلا یه دایی خوبی مثل همایون داره وقتی خدا یه دری رو میبنده یه در دیگه رو باز میکنه امیدوارم اکرم تو این سفر یکم عوض شه

    ۲ ماه پیش
  • Leila

    0

    عالی بود نویسنده جان 😊🌹🙏

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    عالی مثل نگاه شما🌹 ممنون🥰🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️