به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و یک :
***
طلا درحالیکه پلاک نقرهای گلاره را میان مشتش فشرده بود، به دیوار پیش رویش خیره بود. مدام لحظات کوتاهه بودن با دخترک را در ذهنش مرور میکرد. او را برای عاشق بودنش تحسین میکرد و عشقش را ستودنی میدانست. چشم از پلاک گرفت و با صدایی مملو از درد پچ زد:
- دکتر!
فردین که گویی در گرداب افکار سیاه خود غرق شده بود، سرش را که بین دستانش گرفته بود، بلند کرد. با صورتی درهم و لحنی که به سØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم راحت باش😂😂😂
۷ روز پیششادان
0بیچاره دکتد توی چه شرایط سختی گرفتارشده
۷ روز پیشمهسا
2وای خدا لعنتت کنه جانان دامن عفت یوزارسیف رو لکه دار کردی
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وای کلی خندیدم🤣🤣🤣🤣🤣
۲ ماه پیشمحیا
0عالی گفتی 😅😅🥰🥰👍👍
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خوبه طلا خواب بود😂😂
۲ ماه پیشمحیا
1آدمایی مثل دکتر کم پیدا میشن که تو اون شرایط بتونن خودشون ونجابتشون رو حفظ کنن آفرین به دکتر👏👏❤️❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 دکترمون آقای خوبیه🥹😍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0حس میکنم پایان همه ی پارتها یه لعنت بهت جانان باید بنویسم تا دلم خنک شه برم پارت بعدی