به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و سوم :
***
به محض اینکه گام به خانه گذاشت، گرمای حضور خانواده، فضای خانه را پر کرده بود. مادر، خواهرکش و خانمجان دور سفره نشسته بودند. طناز با همان شور و حال همیشگیاش برخاست و با لبخندی درخشان به استقبالش رفت. خواهرکش را در آغوش کشید، گونهاش را بوسید و با انرژی زیاد، سلام کرد.
- سلام دختر گلم! بدو برو دست و روت رو بشور تا شامت سرد نشده.
طلا با لحنی که سعی میکرد ادب و احترام را حفظ کند
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
این لطف شمارو میرسونه که از مخاطبین عزیزم هستین. 🌹🌹💚💚 هما که گل دختره و بمب انرژی🤭
۷ روز پیشمحیا
0هما خیلی خوبه😅😅👍👍🥰🥰 ولی مادرش تا کی میخواد به این رفتارش ادامه بده😔😔
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هما گله خداییش. مادرش🥲
۲ ماه پیشمهسا
0طلا مارگزیده شده.. حق داره بترسه.. کاش فردین بتونه خوشحالش کنه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹
۲ ماه پیشneda
0عالی بود مثل همیشه ممنون نویسنده جان
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌹💚
۲ ماه پیشLeila
0ممنون بابت پارت هدیه عزیزم عالی بود🌹🙏
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0این چندین رمانه ازتون میخونم ..و چقد شخصیت های رمان هاتونودوس دارم .. من طلا رو خیلی دوس دارم.. ولی خدایی هما یه چیز دیگه اس..