به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و چهارم :
***
با دقت تمام، در حال بررسی چارت بیماری بود. قلم روی کاغذ تکان میخورد و او با تمرکز تمام، داروهای ثبت شده را یادداشت میکرد تا از هیاهوی ذهنیاش فرار کند. یکآن صدای خندهی کوتاهی که با پچپچهای مرموز همراه بود، سکوت دنیای او را شکست. سرش را بلند کرد، سپهر و تینا همکارش را دید که آنسوی پیشخوان ایستاده بودند. طلا برای لحظهای یکه خورد، اما بلافاصله، نقاب بیتفاوتی را بر صورت Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۷ روز پیششادان
0خوب حالی از این سپهر گرفت.. چقد حقیره این بشر..
۷ روز پیشمحیا
0پارت ها خیلی طولانی هستن خسته نباشی عاطفه جون 🥰🥰
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین 🌹
۲ ماه پیشمحیا
0خوبه که طلا یه حامی واقعی پیدا کرده دکتر اسدی هم بد جور ضایع شد😁😁❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله بله 😎
۲ ماه پیشمهسا
0وای منم دلم شوهری مث فردین میخواد.. دیدی چیکار کردی نویسنده جون؟
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣 ببخشید گلی
۲ ماه پیشLeila
0خوردی دکتر اسدی نوش جونت😆
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اینو بگو😂😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد پارتهای طولانی میچسبه 🥰🥰