به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل :
***
چند تراول درون جیب کوچک کولهپشتی صورتی طناز گذاشت. دومرتبه پوست لطیف صورت او را بوسید و با لحنی مملو از عشق پچ زد:
- طنازجونم، هر چی دوست داشتی با اجازه مامان بخر. حسابی بهت خوش بگذره، باشه؟
طناز دستان کوچکش را دور گردن خواهرش حلقه کرد و در میان بوسههای پیدرپیاش گفت:
- چشم آجی، قول میدم.
طلا با لبخندی که ذرهای نگرانی در آن پیدا بود، پیشانیاش را بوسید و گفت:
- د
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عزیزم کار جدیدم حتما کنارم باش 😍🥹🥹🥹 لطفت رو میرسونی🌹🌹
۴ روز پیششادان
0نمیشه کار جدیدتون اول شخص باشه روایتش؟ ..بخدا اول شخص خیلی راحتتره برای درک شخصیت ها
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم از زبان سوم شخص دستم برای نوشتن تو همه چیز بازه اگه دقت کرده باشی من از هر دو طرف مینویسم پس راوی بهترین گزینه هستش. توصیفات و کشمکشها رو اینجوری بهتر میتونم بیان کنم🙏💚
۴ روز پیششادان
0خب برای همین میگم چون چندتا اثرتون همش همین سبکه ..دوست ندارید یکم تنوع بدید؟ اتفاقا زیاد دیدم توی همین دنیای رمان ترکبیی مینویسن پارتهای دختره اول شخصه باقی راوی سوم شخص و ترکیبش خیلی جذابه
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بگم عادت کردم باورتون میشه 😂 😂 😂
۴ روز پیششادان
0جالبه طلا میگه چرا من قبول کردم .. اخه طلاجان تو قبول نکنی کی قبول کنه .. دکترمون دلش با شماست دیگه چجوری بگه 🤣
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
والله اینو بگو🤭🤭
۴ روز پیششادان
0شغلشون شاید خوب باشه ولی محیط کاریشون فرساینده اس.. من مامانم بیمارستان کارمیکرد تازه کارش منشی بخش اینا بود حالت اداری بعد تاره به قول خودش بخش زنان و اینا که همش بچه گوگولی و این چبزا میدیدن بازم همیشه مبگفت خبرا رو که میشنوییم از مرگ و حوادث واقعا روح ادمو خسته میکنه
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا توجه کرده باشین این اشخاص دیگه استوار شدن در برابر دیدن مرگ و شنیدن خبرش چون کارشون با این اتفاقاته🥹
۴ روز پیششادان
0راستش مامان من که قبول نداره ..میگه تو دنیا دنیا هم خبر اینجوری شنیده باشی بازم هربار شنیدنش واقعا انرژی کل روزتو میگیره و اثر روانیش تا مدتها میمونه ..
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخی عزیزم خدا حفظشون کنه الهی همیشه خبرای شاد بشنون 🥹🥹😍😍
۴ روز پیششادان
0ان شالله رمان بعدی تون یه دوتا پارت جایزه به من بدید به پاس تلاشهای اینجام
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ای به روی چشم 😍 😍
۴ روز پیششادان
0من به حسابی کردم یه ۱۰۰ تایی کامنت بذارما میرسیم به یک کا 🤣🤣 یعنی دیگه دارم صدمو میذارم واسه تون 🥰🥰ولی خب دیگه نمیدونم امشب برسم تموم گنم این قصه رو یا نه
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنونم گلم😍😍😍
۴ روز پیششادان
0بعله دیگه با بچه درس خون و دکتر مملکت بخوای دیت بری میشه همین کافه کتاب و کتابخونه 🤣🤣
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وای چقدر خندیدم 😂 حق گفتی خدایی
۴ روز پیشمحیا
0نکنه دوباره اون آدما بیان سراغشون 😱😱مخصوصا الان که طلا تنهاس
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نمیدونم بریم جلو ببینیم چی میشه 😍
۲ ماه پیشLeila
1اینم از اولین دیت😊😊
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🤩😍😎
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0همش میگم کاش درحال نگارش میخوندم حداقل زحمت میکشم یه پارت هدیه ای چیزی میگرفتم 🙈🙈