پارت بیست و ششم :

***
تمام مسیر فرودگاه تا خانه را سکوت کرد و از پنجره به بیرون از ماشین خیره بود. در باورش نمی‌گنجید دو مرتبه به این شهر برگردد و این مناظر را ببیند. دایی‌اش هم گویی حالش را فهمیده بود که سکوت پیشه کرده و چیزی نگفت. وقتی به سر کوچه‌شان رسیدند یک‌آن آرامش بر دلش سرازیر شد. ماشین مقابل درب خانه‌شان توقف کرد. طلا با قلبی بی‌قرار از ماشین پیاده شد. گویی داشت به آخرین پناهگاه باقی‌مانده‌اØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    با اینکه میدونستم مادرش اینجوری میکنه ولی بازم حرصم گرفت..

    ۷ روز پیش
  • محیا

    0

    آخی 🥲🥲عجب مادر سنگدلی

    ۲ ماه پیش
  • neda

    0

    عالیه قلمتون ادم لذت میبره از خوندن رماناتون

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    باعث دلگرمی هستین...😍 لطف دارین 🌹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️