به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و ششم :
***
تمام مسیر فرودگاه تا خانه را سکوت کرد و از پنجره به بیرون از ماشین خیره بود. در باورش نمیگنجید دو مرتبه به این شهر برگردد و این مناظر را ببیند. داییاش هم گویی حالش را فهمیده بود که سکوت پیشه کرده و چیزی نگفت. وقتی به سر کوچهشان رسیدند یکآن آرامش بر دلش سرازیر شد. ماشین مقابل درب خانهشان توقف کرد. طلا با قلبی بیقرار از ماشین پیاده شد. گویی داشت به آخرین پناهگاه باقیماندهاØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

شادان
0با اینکه میدونستم مادرش اینجوری میکنه ولی بازم حرصم گرفت..