به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و دوم :
***
پس از خداحافظی با سحر و رد کردن پیشنهاد او برای رساندنش، پیاده به آن سوی خیابان رفت تا تاکسی بگیرد. سرمای سوزناک هوا لرزه به جانش انداخت و شلوغی سرسامآور خیابان در آن ساعت شب، کلافهاش کرده بود. دقایقی گذشت و هیچ ماشینی سر راهش سبز نشد. در همان لحظه، یک ماشین مشکی مدلبالا، مقابلش ترمز کرد. قلب طلا لحظهای در سینه از حرکت ایستاد، گویی شبح روزهای کذایی، در کالبد این ماشین دومرتبÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎😎😎
۷ روز پیشمحیا
0پارت طولانی بود خسته نباشی عاطفه جون ❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین 🌹
۲ ماه پیشneda
0سلام به نویسنده مورده علاقم مرسی نویسنده جان هم پارت هیجان انگیز بود هم پارت هدیه حال ادمو خوب کرد مرسی فرشته نازم
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ندای گلم، نوش نگاهت گلی، خوشحالم خوشتون اومده🌹
۲ ماه پیشمری
0ای جان دلم عزیزم عزیزم چقد عاشق شدنش قشنگه چه صحنه های قشنگی جاانم دستت طلا عاطفه جونم محشری با هر کلمه قند تو دلم آب میشه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون🥰🥰 برای همراهی
۲ ماه پیشLeila
0سپهر کم بود توکلیم اضافه شد😆
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 نترسین
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد این پارتها خوبن.. حیف نیست این دوتا عاشق رو درگیر این ادمهای حاشیه ای میکنین 🫣🫣