به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و هشتم :
***
عقربههای ساعت روی دیوار بخش، گویی به بازی گرفته بودندش؛ دقایق پایانی شیفتش بود و خستگی، سایهای سنگین بر شانههایش انداخته بود. در ایستگاه پرستاری نشسته، در نور ملایم مانیتورها، با تمرکزی دقیق در حال تایپ گزارش وضعیت بیماران برای شیفت بعد بود که یکآن، سکوت کشدار بخش با آژیر ممتد و گوشخراش مانیتور تخت شماره چهار شکست. ضربان قلب او در سینهاش کوبید، گویی آن بوقهای پیدر
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هی پیچاره 🥴🥴🥴
۴ روز پیششادان
0این بیمارستانم پر از خاطرخواهای طلا ..🤣 هرسمتی برن یکی میاد که منتظر طلا بوده..
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
همون به خدا🤣🤣
۴ روز پیششادان
0اول از همه بگم کور بشه اون چشم حسودی که نمیتونه این دوتا رو ببینه 🥰🥰
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤭🤭🤭😂😂
۴ روز پیششادان
0منم حس میکنم همون سپهر دیدشون..
۴ روز پیشمحیا
0فکر کنم اون چشما مال سپهر باشه 🙄❤️
۲ ماه پیشLeila
0من چقد از حضور شخص سومی بدم میاد😄😄
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هی😢
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0ما که انتخابمون فردینه ولی خب دلم برای نوید هم میسوزه پسر به این صبوری ..چقد بیچاره منتظر بود..