لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 101 تا 113
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان آشوب - پارت 101
برای آخرین بار شماره رو گرفتم و طبق معمول با "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد" مواجه شدم. لعنت بهش! چطور ممکنه همین الان بهم پیام بده و بلافاصله سیمکارتش خاموش بشه؟ کی بود این آدم؟ کی بود که از سیر تا پیاز ماجرا خبر داشت؟ اصلاً این یارو محافظ، آدم بود؟ اگه آدم بود، پس چطور با روح بابا ارتباط...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 102
سرِ اونی که شبیه عرفان بود به سمتم چرخید و تا نگاهش بهم برخورد کرد، انگار اتصالی بین نگاههامون ایجاد شد که هردو، مبهوت تو چشمهای همدیگه خشکمون زد. اون...اون مَرد عرفان نبود، درسته؟ من باز هم توهم زده بودم. آره! آره توهم زده بودم. وگرنه امکان نداشت عرفان با اون شرایط روحیش، همزمان با من توی است...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 103
دستمو وحشت زده به دستش که روی دهنم قرار گرفته بود، رسوندم که عقب-عقب رفت. تا جایی که پشت پرده پنهون شدیم و تا صداشو کنار گوشم شنیدم و بعدش برخورد هرم نفسهاش به پوستِ کنارِ گوشم، آرامش رو در کثری از ثانیه به وجودم برگردوند: - نترس، منم. با چشمهای درشت شده از حیرت و همچنین تعجب از اینکه چرا ه...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 104
شونههام بخاطر فریاد ناگهانیش بالا پرید. کیفمو با دست آزادش به طرفی پرت کرد و همونطور که روی زانو نشسته بود، خودشو جلو کشید و با دست گذاشتن زیر چونهام، سرمو بالا آورد. داشتم پس میفتادم از ترس... . خدا لعنت کنه منو که حواسم نبود قرص لعنتی رو بذارم و بیام. اصلاً اگه این قرصو مهراب هم میدید د...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 105
از بغلم بیرون اومد و با مکث، خواست چیزی بگه که صدای زنی که از ماشین پیاده شده بود، باعث شد سر هردومون به سمتش بچرخه: - پیش من بود. لبخند عمیقی به رومون زد و با قرار گرفتنش کنار آشوب، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: - لیانا هستم، دوست صمیمی آشوب از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان. خوشحالم از دیدنتون ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 106
| آشوب | با پیچیدن صداهای ناواضحی توی سرم، انگار که دوتا وزنهی صد کیلویی روی هر کدوم از چشمام قرار گرفته باشه، به سختی چشمام رو نیمه باز کردم. طبق معمولِ همیشه که لحظهی اول بیداری نمیدونستم کجام و در چه حالتیام، چند ثانیه طول کشید تا ویندوزم بالا بیاد. پلکی زدم و تو نگاه اول، پنجرهی باز شده...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 107
| راوی | - الان وضعیت چطوره؟ با دلواپسی موبایلش را با یک دست کنترل کرد و با دست دیگرش، لبهی روشویی را چنگ زد: - اعتراف میکنم بدجوری سوتی دادم، الان داره در به در دنبالم میگرده تو عمارت. با پیچش صدای توبیخگر و غضبناک زن در گوشش، چشمانش را با شرمندگی روی هم گذاشت: - گند زدی آرش، هرچی برنامه تا ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 108
| آشوب | - چقدر کار خوبی کردن میزمون رو جداگانه بهمون دادن. صدرا حرف ترانه رو با سر تأیید کرد و گفت: - اینطوری دیگه مجبور هم نیستیم قیافهی بقیه رو تحمل کنیم، حقیقتاً من خودمم حوصلهی عکس و مصاحبه نداشتم. آرمان، یکی از بچههای گروه در جوابِ صدرا با تمسخر گفت: - آره دیگه حقم داری، منم جای تو بودم...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 109
کلاه کاسکت رو با یه دست از سرش جدا کرد که موهاش به هم ریخته روی پیشونیش ریخت. وحشت زده از حضورش، اون هم به این شکل توی فضای شلوغ و پر ازدحامِ ساحل، زانوهامو به طرفش کشیدم و فاصلهمو باهاش به اتمام رسوندم. همهی تنم خیس از عرق سرد شده بود و توی یک کلمه: وحشت بود که از بابت دیده شدن عرفان توسط مهر...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 110
| راوی | برخورد ناگهانیِ شانههایشان به یکدیگر، هردو را در حدِ یک قدم از همدیگر فاصله داد. یک قدم عقب رفتنی که چشمان مهراب را گرد از شوک کرد و عرفان را، آلوده به لبخندِ عصبی و چشمانی که برق رضایتش از چشم مهراب دور نماند. درست همانند شکارچیای که مدتها در پشت درختهای جنگل، کمین کرده باشد و در ان...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 111
اما...هق-هقهای دردآلود آشوب، وقتی که مهراب با پریشانی او را از روی زمین بلند کرد و به سرعت به سمت ماشینش برد، عرفان را سرجایش متوقف کرد. شاید درد کشیدن آشوب و شاید هم حرکتی که مهراب انجام داد، باعث شده بود که عرفان برای لحظهای از کارش صرف نظر کند. ولی بیشتر از همهی اینها، دیدن آشوب در آغوش مه...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 112
| آشوب | احساس عجیبی به مهراب داشتم. تا چند دقیقه خیال میکردم بیخیال شدنش راجع به عرفان رو توی رویاهام دیدم. ولی اینطور نبود! یه تغییر عظیم؛ طوری که انگار شخصیت مهراب رو از تو متولد کرده باشه، زمین تا آسمون عوضش کرده بود که بیبرو و برگرد، مربوط به همون روزی میشد که اون سایهی سیاه ازش جدا شد...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 113
برخلاف تصورم، ذره-ذره لبخند زد و سر تکون داد. زیر لب گفت: - نُه ماه...یعنی حدوداً دویست و هفتاد روز. خم شد و با خم شدنش، نگاه منم همراه باهاش پایین اومد. درحالی که بند کفشم رو میبست، بیاینکه نگاهم کنه زیر لب زمزمه کرد: - اگه تو این نُه ماه دلتو با خودم نرم نکردم مهراب نیستم. خودمم نمیدونستم ...
بروزرسانی در : ۲۳ ساعت پیش
