پارت هفتاد و چهارم :

با چشم‌های ریز شده به پرستار نگاه کردم. ولی من که مطمئن شده بودم مهراب اینجا حضور نداره! پس این لعنتی چرا صدای مردونه داشت؟
خواست به سرعت از کنارم بگذره که اجازه ندادم. سریع دستش رو گرفتم که برگشت و با ترس نگاهم کرد.
نیم نگاهی به عرفان انداختم‌ که دوباره خوابش برده بود. از اونجایی که نمی‌خواستم سروصدا ایجاد بشه و بیدارش کنه، دست پرستار رو دنبال خودم کشیدم و با زور از اتاق بیرونش آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    0

    وجود نحست بریده بشه الهی

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نمی‌میره که🤦🏻

    ۳ روز پیش
  • فاطیما

    0

    حدس می زنم همین زودیا یه بلایی سره آنیل میاره🥲 داستان داره جنایی تر میشه 😎

    ۵ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امکانش هست متأسفانه

    ۵ روز پیش
  • سارا

    0

    جوون مهراب خفن . عرفان میمیره یا قدرت اشوب بیشتر میشه

    ۵ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خفن❌ لاشی✅

    ۵ روز پیش
  • آتانازدلارام

    1

    وای مهراب با توپ پر داره می ره سراغ آشوب آشوب خدا بهت رحم کنه دختر ولی خوشم اومد آشوب خوب اون پرستارو چزوند

    ۶ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی رو بخون :)

    ۶ روز پیش
  • مبینا

    0

    وای خدا رحم کنه ب خانواده اشووب حدیث نزار اینقد دیگهه حرص بخوریمم

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    واقعاً هم خدا رحم کنه. اینطوری که مهراب با توپ و تانک پر رفت، قطعاً توی پارت‌های بعدی شاهد اولین قربانی خواهیم بود

    ۷ روز پیش
  • مبینا

    0

    از کی شروع میشه حدیث😶

    ۶ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا 🤌🏻

    ۶ روز پیش
  • نگار

    0

    این مرتیکه گور به گوری میخواد چه غلطی بکنه😦😟وایی آشوب عرفانن تو بیمارستانن خو شاید بتونه پیداشون کنه حدیث پارت خیلی خیلی خوبی بود یعنی عالی بود مرسی ازت عزیزم 💙💙

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فکر نکنم بره لاهیجان🧐🧐حالا ببینیم چی می‌شه توی پارت بعد

    ۷ روز پیش
  • نگار

    0

    از این مهرابی که من میشناسم فقط یه توقع میشه داشت بره سراغ خانواده آشوب و نزدیکانش💙💙

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله...توقعی جز این نیست

    ۷ روز پیش
  • نگار

    0

    ولی آشوب خوب بلایی سر پرستاره آورد دمش گرم خو حداقل بزارید عرفان خوب شده بعد یه بلای دیگه سرش بیارید بچم گناه دار💙💙

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همون بلایی رو سر پرستار آورد که سر ارغوان آورده بود 😂🔥

    ۷ روز پیش
  • نگار

    0

    اره دیگه بچم رو عشقش حساسه😄💙💙

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁😁

    ۷ روز پیش
  • اَسماء

    0

    وای یا قرار بلایی سر انیل بیاره یا سیاوش چون رو اعصابش بود

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سیاوش! 👏🏻👌🏻

    ۷ روز پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی عالیه 💜💜چطور با یه صدای مردونه مارو گمراه کردی 😜😁همه هم گول خوردیم

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربانت 😂🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • فاطمه

    0

    آقا کمی آروم باش بخاطر جواب ندادن به پیام که آدمو نمیکشن عجب جونوریه این محراب آفرین به آشوب خوب غیرتی شدی حقش بود زنیکه

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه دیگه...چندین روز زنگ زده پیام داده، با جواب ندادن آشوب مواجه شده. این اولین پیامش نیست

    ۷ روز پیش
  • بهار

    0

    من حس میکنم محافظ مادرِ احیا کننده قلب به آشوبه یا خود دختره ک قلبشو پیوند زدن! آره حدیث جون.؟؟😁😍 عاشق رمانت شدم تو 1 روز 74 پارتو خوندم

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درود. به رمان آشوب هم خوش اومدی بهار جان❤️ بله عزیزم امکان داره این دو نفر هم باشن

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت برم خوشحالم که جذب رمان شدی🥲❤️

    ۷ روز پیش
  • لیلا

    0

    ای جان فقط غیرتی شدن آشوب واسه عرفان الان اینو کجای دلم بزارم مهراب حتماً اینبار عرفانو می کشه

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بدبخت شدن :)

    ۷ روز پیش
  • لیلا

    0

    میگم نمیشه من این مهرابو بکشم 😂 بخدا راحت میشیم

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگه تونستی خودم بهت جایزه می‌دم😂🙏🏻

    ۷ روز پیش
  • زززز

    0

    احساس میکنم اون پرستاره یه ریگی به کفش بود. در واقع نمی گم از آدمای مهراب بوده اما فکر میکنم شاید از طرف اون زنده ی مرموز بوده، یا شایدم از طرف اون محافظی که بالای آشوب برایش گذاشته. البته شایدم.. نمیدونم والا فقط یه ریگی به کفش بود

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یعنی از آدمای مهراب بود؟

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ولی دیدیم که آشوب بخاطر قدرتش تونست تشخیص بده که پرستاره هیچ دخلی به مهراب نداره

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله درسته شایدم واقعا یه ریگی به کفشش هست

    ۷ روز پیش
  • محرابی

    0

    وای بیچاره پرستار بد غیرتی شد. ای خدا بازاین مردک پیداش شد خدابخیر کنه. ممنونم حدیث جان عالی بود

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    داره می‌ره کی رو بکشه یعنی!؟

    ۷ روز پیش
  • ستایش

    0

    واایی من چجوری صبر کنم تا پارت بعدی عزیزم نمیشه راهنمایی کنی؟😁🫶🏻✨️

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چی رو راهنمایی کنم؟😁فقط می‌تونم بگم بیچاره شدن

    ۷ روز پیش
کپی شد!