پارت هفتاد و ششم :

- داداش حالا چجوری بریم تو خونه‌اش؟
نیم نگاهی به هیراد انداختم که داشت دنبال یه راه حل واسه ورود به خونه‌ی اون زنه می‌گشت.
تا اینکه ماشین رو همونجا خاموش کردم و حینی که پیاده می‌شدم، گفتم:
- پیاده شو بهت می‌گم.
حالت کنجکاوی به خودش گرفت و پیاده شد.
درب ماشین رو بست و کنارم ایستاد.
دست به کمر زدم و همون‌طور که موهام‌و که توسط باد نامرتب شده بود، مرتب می‌کردم، خیره به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۳۰

    1

    #مامانشو لعنت میکنم

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    واقعا ای کاش وارد این مسیر نمی‌شد از اول

    ۳ روز پیش
  • سهیل۳۰

    1

    واقعا کار آشوب خیلی خودخواهانه بود که هم خانواده ش و هم خانواده عرفان بدبخت رو تو معرض خطر تنها گذاشت و رفت..بعضی وقتا مامانم لعنت میکنم ازینکه فکر انتقام از لهراسبیا رو انداخت تو سرش

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مهراب وحشیه تقصیر آشوب نیست :) منتظر پارت جدید باشید

    ۳ روز پیش
  • مبینا

    1

    چقدر دلم براش سووخت وای حدیث کاش میدادی من این مهرابُ جرر بدم

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤦🏻🤦🏻

    ۳ روز پیش
  • فاطیما

    1

    واقعا مهراب چقدر میتونه بی رحم باشه 🥲 ، مرسی عزیزم واقعا خسته نباشی قلمت موندگار❤️😉

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    واقعا🫠 مرسی جانم

    ۴ روز پیش
  • ستایش

    2

    زن بیچاره مهراب عوضی ینی یه روزی مهراب به دستم کشته میشه😒😕

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بسپارید به من✋🏻

    ۴ روز پیش
  • ستایش

    1

    می سپارم ولی نه بعد کشته شدن همه بمیره هاا😂

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یه حسی بهم می‌گه مهراب برای اینکه دل آشوب رو بدست بیاره، تبدیل به قاتل زنجیره‌ای می‌شه :)

    ۴ روز پیش
  • ستایش

    1

    نهه بیچاره آشوب🥲

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    💔

    ۴ روز پیش
  • لیلا

    1

    این مهراب احمقه فک کرده با این کارا آشوب عاشقش میشه نه بابا روانی تو ژیلا عرفان آنیل همه ی اینارو میکشی آشوب به اندازی ازت متنفر میشه که نگو روانی تازه نه بابا اون ضربه روحی که از اول زدی

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حق💔

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بی‌شک متنفر تر از الان❗

    ۴ روز پیش
  • اَسماء

    1

    تو روحت خبیثت مهراب آخه این عشق میفهمه چیه

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عشق نیست، جنونه

    ۴ روز پیش
  • لیلا

    1

    یا خدا بابا با این هیراد فک کنم قراره حتی منم بکشه خودش لاشی هیراد لاشی چه شود حالا این ژیلا چه گناهی داشت حدیث دو پارت از آشوب عرفان خبری نیست آخر اینا چیکار میکنن برمیگردن

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وای از پارت بعدی🤦🏻💔

    ۴ روز پیش
  • فاطمه

    1

    وای بیچاره ژیلا خانوم دلم براش میسوزه واقعا که محراب خود شیطاته حدیث جون سنا چی میشه نکنه از خواب بیدار بشه بیفته دست این جونورها بلایی سرش بیاد از دست این دیوونه ها هر کاری بر میاد🥺

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ژیلای بیچاره داره قربانی می‌شه رسماً💔

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سنا...درست می‌گی شاید بیدار بشه و اتفاق بدی بیفته واسه بچه🤦🏻💔

    ۴ روز پیش
  • ابی

    1

    خسته نباشید حدیث جان🫂🙏

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۴ روز پیش
  • ابی

    1

    واای داره خشن میشهه

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خشن‌ترم می‌شه توی پارت بعدی

    ۴ روز پیش
  • محرابی

    1

    بیچاره مامانش چقدر ترسید البته هرکس بود میترسید چقدر این مردک بیشرفه. کاش زودترنابود بشه من راحت بشم. ممنونم پارت هیجان انگیز ی بود

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی رو نخونید اگه ناراحتی قلبی دارید...

    ۴ روز پیش
  • آتانازدلارام

    1

    واا پس چی کار کنم 😔😔

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یکمی دُز خشن بودنش بالاست

    ۴ روز پیش
  • ماهی

    3

    ولی باید به مهراب حق بدیم درسته که اشوب دوسش نداره ولی الان زنشه نباید اینطوری فرار میکرد اونم با عرفان اگه خودش تنهایی میرفت مهراب انقدر عصبانی نمیشد ولی خب اون با جون انیل تهدیدش کرده بود مثلا برا اینکه اشوب خیلی ناراحت نشه انیل رو نمیکشه 🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ این دیگه چه ادمیه خدایی🤣🤣

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    معلوم نیست سر آنیل چه بلایی اومده اصلاً🧐بعدشم، با این کاری که آشوب کرد به مهراب ثابت شد که دیگه جون خانواده‌اش واسش فاقد ارزشه.

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    و اینکه بنظرم از راه هوشمندانه‌ای وارد شد تا از این طریق یه درس حسابی به عرفان بده

    ۴ روز پیش
  • آرا

    1

    ترسیدم مهراب چقد وحشی و حال بهم زنه هیچ احساسی تو وجودش نیست ببچاره عرفان

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حسی که به آشوب داره، جنونه...نه عشق :)

    ۴ روز پیش
  • سارا

    1

    دیگه خیلی دارک شدد🥲🥸

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هوففف آره

    ۴ روز پیش
  • آتانازدلارام

    1

    وای واقعا میخواد بکشتش 😱 وای وای اولش داشتم از خنگ بازی هیراد میخندیدما

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره فکر کنم، هدفی جز این نداره

    ۴ روز پیش
کپی شد!