آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت شصت و ششم :
| آشوب |
با شنیدن صداهای آروم و گوشنوازی که گویا ضربه مانند به پنجرهی اتاق برخورد میکرد، باعث شد لایی از پلکهام رو باز کنم و اولین نقطهی دیدم، قطرات درشت بارون باشه که پنجرهی اتاق رو با نرمی و لطافتِ تمام میبوسید.
روی تخت دونفرهای دراز کشیده بودم که وسط یه اتاق نقلی ولی شیک خودنمایی میکرد. میدونستم کجاییم. و همین به یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش، باعث شد لبخند پررنگÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
بین آشوب و مهراب چیزی نیست، شاید مهراب خیال دیگهای داشته باشه ولی آشوب نه، بخاطر همین تعهد نداشتن بنظرم کار بدی نکرده
۲ هفته پیشنسترن
0من که همش منتظر بودم مهراب بیاد و جنگ راه بندازه
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شایدم بیاد
۱ ماه پیشBiti
1من نمیخامم عرفان با آشوب باشههعهه،قلمت عالیه دختر ولی دوست داشتم به جای عرفان تو این پارت مهراب باشههع
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شرمنده 🙂😂
۱ ماه پیشBiti
1من همش منتظر معجزه ای به نام مهراب بودمم،وایی انصافا با این توصیف ها منم دلم خاس (آشوب و دلم خاس) بعدشش همم برادر حداقل یه *** ی محرمیت چیزی میخوندیدن لامصباا اگه اهم اهم میشدد من چه خاکی بر سرم میکردم😂🎀😂
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
استغفرالله توبه کن😂
۱ ماه پیشمعصومه
0وویی خدایا چه پارت گوگولی و قشنگی بود حدیث🥺حیف قشنگی این دو تا نیست که مهراب از هم جداشون کرده؟خدا بگم چیکارت کنه مهراب
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت برم، بخدا حق🫠لعنت به اسمش
۲ ماه پیشدشمن خونی عوضی اعظم
0چرا حس میکنم آشوب از عرفان باردار میشه ، ولی مهراب فکر میکنه بچه خودشه ؟ 😂🤦🏻 ♀️
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
محرمِ عرفان نیست که ازش باردار بشه
۲ ماه پیشدشمن خونی عوضی اعظم
0الان آشوب چطوری اومده با عرفان تو کلبه ،الان اکه اون عوضی اعظم بفهمه که ی قشقرقی راه میندازه
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
راه میندازه👌🏻اونم چه جورش...
۲ ماه پیشسارا
1نمیدونم چرا خوشم نیومد 💚
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوشت بیاد😂
۲ ماه پیشدیانا
0حدیث. اگر اشوب و از عرفان جدا کنی، هیچ وقت نمیتونم ببخشمت:)
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکر😂❤️
۲ ماه پیشمینا
0خیلی پارت قشنگی بود❤️
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون عزیز
۲ ماه پیشمبینا
0بهه چه لحظه رمانتیکیی
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بلهههه
۲ ماه پیشفاطمه
0وای منم همش احساس میکنم محراب خودشو جای عرفان زده امیدوارم اینجوری نشه گناه دارند ..حدیث جان ممکنه آشوب از عرفان حامله بشه اونوقت از محراب خلاص میشن🤭🤗
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه فکر نکنم خودشو جای عرفان زده باشه. بعدشم که خب نمیشه اینجوری وقتی عقد نیستن چجوری بچهدار بشن؟ :)
۲ ماه پیشمهراب
0آشوبم کجایی؟! دلم برات یه ذره شده🥺 بیا بلا سرت بیارم عزیزم😔😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
با اسمِ عرفانم یه دیالوگ بگو 🤣🤣
۲ ماه پیشعرفان
0منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله🕺🕺 از همین تیریبون اعلام میکنم که تا آخرین لحظه ی عمرم ول کن آشوبم نیستم چون جاش تو بغل خودمه فقط😌😎
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بنازم بهت🤣🤣
۲ ماه پیشرومینا
0قربونت خواهر😘😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️😂
۲ ماه پیشنگار
0ول کن آشوب نباش برار من خودم پشتتم دادش😎😎💙💙
۲ ماه پیشعرفان
0دمت گرم آبجی ایشالله تو شادیات جبران کنم💙
۲ ماه پیشنگار
0تو فقط به زن دادش آشوب برس دادش برا من جبران کردی من خودم کلا طرف توم نگران نباش دادا😎😃💙💙
۲ ماه پیشآتانازدلارام
0خدا رحمتت کنه عزیزم پسر خیلی خوبی بودی
۲ ماه پیشنگار
0بفرما کشته مرده ابراز احساساتم بیا بلا سرت بیارم وایی خدا چه باحال دقیقا مهراب اگه اینجا بود همین رو می گفت🤣🤣💙💙
۲ ماه پیشمهراب
0خب اینجام دیگه.. مگه قرار بود جای دیگه ای باشم!😌😂
۲ ماه پیشنگار
0آخه برادر من بیا دست از سر این آشوب بردار تا به داداش من برسه بخدا اگه این کار رو بکنی روز شب دعات میکنم😄💙💙
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از دست شماها😂😂
۲ ماه پیشنگار
0عه وا خواهر خب چه کار بکنم گفتم شاید به خودش بگم یه ریش گرو بزارم شاید این مهراب دست بردا بشه🤣😂شاید به ریش سفید من احترام بزاره😄 (که مطئنم نمیزاره و کار خودش رو میکنه😒)☺️💙💙
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ریش سفیدت رو قربون🤣🤣
۲ ماه پیشنگار
0مخلصیم😎🤣🤣💙💙
۲ ماه پیشنگار
0مهراب جان عزیزم برادر مهربونم بیا دست سر این زن داداش من بردار بخدا خودم برات یه زن میگیرم از آشوب بهتر(آشوب جونم هیچ *** مثل تو نیست الکی میگم گولش بزنم😉)اخوی مهراب این قسمت که تو پرانتز گذاشتم رو نادیده بگیر من خودم به جا خواهرت میرم برات خواستگاری یه زن بهتر از آشوب☺️💙💙
۲ ماه پیشالا
0الکی میگم گولش بزنمم😂😂
۲ ماه پیشدختر صحرا
0به نظرم این کارشون اصلا درست نیست ..وقتی تو عقد یه نفر دیگه ای این کار رو می کنی جز ه.. بودن چیزی نیس
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آشوب عقدِ مهراب نیست...این یه ازدواج اجباریه که فقط و فقط بخاطر هدفی که آشوب تو ذهنش داره، شکل گرفته. پس دلیلی واسه وفاداری به مهراب که بدترین ضربه رو به آشوب زده، وجود نداره :)
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درضمن؛ عقد با یه شیطان مگه وفاداری حالیش میشه؟😂
۲ ماه پیششخص مجهولوناجی آشوب
0بهه سلام بر بروبچ چطوریت راستش من خودم خیلی دوست دارم یه رخی بنمایم ولی خب این حدیث جان میخواد بزارتتون تو خماری راستش خودم هم نمی دونم کیم فقط می دونم بهترین اسم همین فرد مجهول و ناجی آشوب😂😁فعلا بمونید تو خماری برا آشنایی با من🙃🫠
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نگار 😐😂🔪
۲ ماه پیشنگار
0جانم🙃😁🤣🤣💙💙
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یه بنده خدا
1🤣🤣(خنده عصبی)اشوب جان میدونم ازدواجت زوری بوده نمیخواستی ولی الان چه بخوای چه نخوای اون مهراب بدبخت شوهرته و الان شوهر داری حس نمیکنی داری زیاده روی میکنی؟اصلا اون خط قرمزات کو دختر کوو؟؟پاشدی با پسر مردم فلنگو بستی و رفتی ناکجا اباد؟؟اگه کارتون به جاهای بدبد میکشید من و مهراب چیکار میکردیمم؟؟