آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت شصت و ششم :
| آشوب |
با شنیدن صداهای آروم و گوشنوازی که گویا ضربه مانند به پنجرهی اتاق برخورد میکرد، باعث شد لایی از پلکهام رو باز کنم و اولین نقطهی دیدم، قطرات درشت بارون باشه که پنجرهی اتاق رو با نرمی و لطافتِ تمام میبوسید.
روی تخت دونفرهای دراز کشیده بودم که وسط یه اتاق نقلی ولی شیک خودنمایی میکرد. میدونستم کجاییم. و همین به یادآوری اتفاقات چند ساعت پیش، باعث شد لبخند پررنگ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

لیلا
0عاشقتم حدیث خوب شد فرار کردن خودم مث کوه پشتتونم اصلا نیاین هر چی شد پای من ول کنین این مهرابو حداقلش از الانتون خوش باشین