آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت هفتاد و دوم :
چندبار پلک زدم تا از بهتی که متن یادداشت بهم وارد کرده بود، بیرون بیام.
آروم-آروم کمر صاف کردم و دوباره کاغذ رو تا کردم.
نگاه حیرونمو توی سرتاسر حیاط چرخوندم.
حتی پرنده هم پر نمیزد!
پس اون کجا بود؟ کجا بود و چجوری این کاغذ رو به من رسونده بود؟
«فقط کافیه اراده کنی تا فعال بشه و در برابر هر خطری حفظت کنه» جملهای که هربار با مرور کردنش توی ذهنم، تعجبم بیشتر و بیشتر میشد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
تی دا
0آخ قربونت برم حدیث جون . عالی بود . پر شدم از هیجان
۱۹ دقیقه پیشافسون
0پس از لحظه هایی نفس گیر و اینک آشکار می شود دیری دیرین عزیزم ممنونم ازت اوج خیال پردازی برامون بازه فراموش می کنم تو چه مشکلاتی هستم وقتی پارتها تو میخونم الهی پس مراقبش و اونم یه زنه آفرین حدسم سخت بود ولی مهراب هم فکر کنم دستش تو کاره ها 😛🤣😏
۲۴ دقیقه پیشلیلا
0پارت هدیه هم داریم ممنون که نذاشتی تو خماری بمونیم
۲۷ دقیقه پیشلیلا
0عالی بود مثل همیشه حدیث جون ولی خیلی کنجکاو شدم اون زنه کیه مثلا میتونه مادرش باشه یا آنیل یا مهتا
۲۸ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0نمیدونما ولی فک کنم شاید نگهبان آشوب ممانشه یا شاید مادر جون باشه