آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت شصت و هفتم :
لبخند مهربونی به روم زد. از اون لبخندهایی که فکر میکردی بخاطر ناراحت نشدنت زده و قصد داره از فکر و خیال بیرونت کنه.
فشاری با دستش به سرشونهام وارد کرد و بوسهی ریز و سریعی کنار گوشم گذاشت:
- یعنی بخاطر همین فکر و خیالاتت همراهیم نکردی؟
نه. فقط همین نبود! بخش بزرگی از همراهی نکردنم، مربوط به مهراب میشد.
مهراب و نگرانی از بابت حضور یکبارهاش توی لاهیجان، بخشِ غیرقابل ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
ماهی
4واای اوومد ایندفعه چه بلای قراره سرشون بیاری اما من همچنان عاشه مهرابم 😍😁
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوشحال شدی؟😂
۵۷ دقیقه پیشماهی
0اره واقعا تنها چیزی که میتونه این روزا حالم رو خوب کنه رنان خوندنه و این رمان هیجان خوبی بهم میده کلا رمان های هیجانی رو خیلی دوست و پیش بینی های زیادی تو ذهنم میکنم و الان خوشحالم از اینکه مهراب مثل چی عاشق اشوب شده🤭😂
۱۰ دقیقه پیشزهرا
0اصلا نمیتونم از عرفان بگذرم خدایی، اصلا عرفان یه چیز دیگست خدایی، اصلا مهراب باهاش قابل مقایسه نیست🤌🏾🤌🏾🤌🏾🤌🏾🤌🏾
۱۸ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا
0این که نشد حدیثث حتی ی روزم نشده واقعا دلم براشون سوخت