آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت سوم :
دخترک قدمی جلوتر آمد. صدایش حالا به وضوح رنگ خواهش داشت.
_ هرچقدر که خودتون میخواین حرف بزنین. هرجاش که اذیتتون میکنه رو نگین...
آرمین دستش را به گلویش گرفت و با صورتی سرخ شده از خشم و درد، تلاش کرد صدایش به فریاد تبدیل نشود.
_ خانم اول تا آخر این قصه مثل یه غدهی چرکی چسبیده بیخ گلوی من! سر باز کنه دنیا رو به گند میکشه! کجاشو فاکتور بگیرم که آتیش نزنه به زندگیم؟ کجاشو بگم که قلبم برای بار هزارم پاره نشه از مظلومیت برادرم و ظلمی که بهش شد؟ چی میخوای در بیاری از این قصه؟
دخترک انگار بغض کرده بود که صدایش لرز برداشت اما خیسی چشمهایش از نگاه آرمین دور ماند.
_ من متوجه شدم که اون تصادف و اتفاقات بعدش فقط یه حادثه نبوده...
آرمین مشت محکمی روی سقف ماشینش کوبید بلکه کمی از خشمش خالی شود.
_ دِ اگه بود که من اینجوری به جلز ولز نمیافتادم! باد نزن این آتیش زیر خاکسترو!
دختر جوان تلاش کرد از راه دیگری وارد شود بلکه بتواند گارد آرمین را در برابر این مصاحبه پایین بیاورد.
_ باعث و بانی اون اتفاق الان کجاست؟
پوزخند تلخی روی صورت آرمین نشست.
_ دوبندهی داداش من تنشه تو تیم ملی داره کشتی میگیره!
_ اگه من بهتون قول بدم با کمک هم بتونیم دستشونو رو کنیم و اونا رو به سزای عملشون برسونیم، بازم حاضر نیستین مصاحبه کنین؟
تردید در نگاه آرمین نشست و برای ثانیهای، جریان گرم خون را میان رگ-هایش احساس کرد. رسیدن به اصل ماجرا و دیدن مجازات آنها، آرزوی تمام سالههای گذشتهش بود. از تصور این که سامان مظلومانه زیر خاک رفته و کوچکترین خللی در زندگی باعث و بانی این اتفاق رخ نداده، تمام وجودش از شدت خشم، گُر میگرفت. شاید اگر واقعیت رو میشد، می-توانست بعد از سالها نفس راحتی بکشد.
دختر که به خوبی تردید او را از نگاهش خوانده بود، با زرنگی کارتی از کوله پشتی نارنجی رنگش بیرون کشید و سمتش گرفت.
_ این کارت منه. آیدی پیچ و شماره همراهم روش هست. فکراتونو بکنین بهم خبر بدین. با یه مصاحبه هم من به اون ارتقای شغلی که میخوام می-رسم هم قول شرف میدم تمام توانمو بذارم تا بتونیم با کمک هم اصل این ماجرا رو روشن کنیم.
دستش با مکث جلو رفت و کارت را با تردید از او گرفت. نیم نگاهی به ظاهر او انداخت و از این همه رنگی که در سر تا پایش بود، متعجب شد. هر تکه از لباسهایش به یک رنگ بود و به وضوح میشد شور زندگی را در وجودش دید. درست برعکس خودش که رنگی جز سیاه و یا نهایتا خاکستری در ظاهرش به چشم نمیخورد.
مطمئن نبود از پس شخم زدن خاطرات تلخ گذشته بربیاید. آن هم برای کسی که غریبهای بیش نبود و هیچ چیزی از درد او نمیدانست. اما تصور به واقعیت پیوستن وعدهای که او داده بود، به این کار ترغیبش میکرد.
نفس عمیقی کشید و با تکان آرامی که به سرش داد، در نیمه باز ماشین را کامل باز کرد و سوار شد. از پیچ خیابان که میگذشت، دخترک رنگی رنگی همچنان از آینهی وسط در دیدش بود.
***
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
چی معمولیه؟🤔
۱ سال پیشعسل
1عالی بود
۲ سال پیشمهسا
0خوب بود
۲ سال پیشخانم
0پارتش خیلی کم
۲ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
به روی چشم، از پارتهای بعدی طولانیتر قرار میدم
۲ سال پیشمژگان
0خوبه
۲ سال پیش
مهتاب جهان فر | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها همراهم باشین و داستان به دلتون بشینه❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0وا اینجا که معمولیه