پارت دوازده :

فصل دو
پاییز 1398

شانه به شانه‌ی هم از پله‌ها پایین آمدند. باد سرد پاییزی، لرز به اندامشان نشاند و گویی به ناگهان آن‌ها را از بهت شنیده‌های دردناک دقایقی پیش خارج کرد. پاهای لرزانش توان قدمی پیش‌تر رفتن نداشت. با سرگیجه‌ی عجیبی که گریبان‌گیرش شده بود، روی پله‌ی سیمانی جلوی ساختمان چهار طبقه نشست. دخترک دست روی شانه‌ش گذاشت و با صدای لرزان از بغض زمزمه کرد:
_ پاشو قربونت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    چقدر حسش عمیقه، قلم نویسنده آدمو دنبال خودش می کشونه. من موقع خوندن خودمو کنار همون آب تصور میکردم و انگار برگای ریخته روی زمینو میدیدم🥺

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    همراهیتون باعث افتخاره ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️