آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت دوازده :
فصل دو
پاییز 1398
شانه به شانهی هم از پلهها پایین آمدند. باد سرد پاییزی، لرز به اندامشان نشاند و گویی به ناگهان آنها را از بهت شنیدههای دردناک دقایقی پیش خارج کرد. پاهای لرزانش توان قدمی پیشتر رفتن نداشت. با سرگیجهی عجیبی که گریبانگیرش شده بود، روی پلهی سیمانی جلوی ساختمان چهار طبقه نشست. دخترک دست روی شانهش گذاشت و با صدای لرزان از بغض زمزمه کرد:
_ پاشو قربونت

لطفا صبر کنید...

سارا
0چقدر حسش عمیقه، قلم نویسنده آدمو دنبال خودش می کشونه. من موقع خوندن خودمو کنار همون آب تصور میکردم و انگار برگای ریخته روی زمینو میدیدم🥺