آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت شانزده :
دستی به صورتش کشید، کلاه کاپشن را روی سرش عقب راند و جلوی پرچین چوبی و کوتاه خانهی سنتی و خوش حس و حال مادر بزرگ مهربانش، پا روی ترمز گذاشت. نیم نگاهی به صورت معصومانهی غرق در خواب چکاوک انداخت و کنج لبش به سمت بالا انحنا گرفت. با آرامش صدا زد:
_ پاشو گنجشکک، رسیدیم.
بعد هم با دیدن چشمان خمار و نیمه باز او، لبخندش عمق گرفت و از ماشین پایین پرید.
در چوبی کوتاهی را که ارتفاع آن ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

رها
0ترنسی چیزیه؟