پارت بیست :

خیره به برگ سرخ رنگ داخل دستش اندیشید، کاش همه چیز همان‌گونه می‌ماند. درست شبیه به همان روزهای کودکی. ذهنش به روزی پرواز کرد که همگی در آفتاب کم ‌جان بهاری، زیر سایه‌ی درخت توت بزرگ حیاط عزیز نشسته بودند. عزیز برای نوه‌ها پسته و فندق مغز می‌کرد و به نوبت دستشان می‌داد.
سودابه و سمانه، جوجه‌های خوابیده در پیاز و زعفران را به سیخ می‌کشیدند. شهریار و مهران، پدر چکاوک، به همراه دایی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    آخی طفلی نگین🥺

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😢😢

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️