آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست :
خیره به برگ سرخ رنگ داخل دستش اندیشید، کاش همه چیز همانگونه میماند. درست شبیه به همان روزهای کودکی. ذهنش به روزی پرواز کرد که همگی در آفتاب کم جان بهاری، زیر سایهی درخت توت بزرگ حیاط عزیز نشسته بودند. عزیز برای نوهها پسته و فندق مغز میکرد و به نوبت دستشان میداد.
سودابه و سمانه، جوجههای خوابیده در پیاز و زعفران را به سیخ میکشیدند. شهریار و مهران، پدر چکاوک، به همراه دایی

لطفا صبر کنید...

سارا
0آخی طفلی نگین🥺