پارت یک :

من و تو می‌دانیم،
که در این ظلمتِ شبگونِ همه روزه‌یمان،
کورسوی امیدی هم اگر هست هنوز،
همه از قلب من و چشم تو و راه میان آن‌هاست.
تا که جادوی نگاهت باشد،
من میان همه تاریکی‌ها،
خود نورم هر روز...
فصل یک
بهار 1404
خسته و با پاهایی که ذوق ذوق می‌کرد، از در باشگاه بیرون زد. ساکش را روی دوشش انداخت و سوئیچ پرایدش را از جیبش بیرون کشید. چند روزی می‌شد که بالاخره توانسته بود با پولی که حاصل زحمت خودش است، ماشینی بخرد. پایین بودن مدل آن اهمیتی نداشت. همین که مال خودش بود و حاصل تلاش خودش، دنیایی می‌ارزید. یاد گرفته بود برای کوچک‌ترین خواسته‌هایش هم مدت‌ها بجنگد. راضی بود از این که به جای اتومبیل مادرش، سوار ماشینی می‌شود که بارها و بارها آرزویش را در سر پرورانده و صدای خنده‌های دلچسب دخترکی مو فرفری را به جانش نشانده بود. خنده‌هایش از سر کوچک بودن رویاهای او بود و اعتقاد داشت باید آرزوهای بزرگ در سر داشته باشی تا به آن‌ها برسی.
آرزوهای بزرگی هم در سر داشت اما آن زمان، جرات به زبان آوردنشان را در خود نمی‌دید. زمانی هم که جرات کرد و به حرف آمد، دنیا برایش خواب‌های دیگری دیده بود و او راحسرت به دلِ آرزوهایش گذاشت.
پشت فرمان نشست و نگاهش به پروانه‌ی رنگی که از آینه‌ی جلوی ماشین آویزان بود، افتاد. لبخند تلخی روی صورتش نشست. برای یادآوری آن روزها، نیازی به فکر کردن نداشت. تک به تک ثانیه‌هایش را زندگی کرده و هر روز و هر لحظه آن‌ها را مقابل چشم‌هایش می‌دید.
دخترک پروانه را سمتش گرفته بود و با لحن شیرینش گفته بود «تو آرزوی یه پراید فکستنی داری اما من اینو برات گرفتم که یه روزی وصلش کنی جلو یه بی‌ام‌دبلیو عروسک. بعدم بیای دنبالم دوتایی کل شهرو بگردیم.»
آه عمیقی از سینه‌ش خارج شد. ماشینش همان پراید فکستنی بود و پروانه‌ی اهدایی او، جلوی شیشه می‌رقصید اما دخترک دیگر جایی میان آرزوهای او نداشت. با خودش که می‌خواست صادق باشد، هنوز هم تمام رویاهای شبانه‌ش، بی‌اجازه‌ی او، دور و بر موهای سیم تلفنی زیبایش می‌چرخید اما افسوس که همه چیز تغییر کرده بود.
ساکی که تا آن لحظه روی پاهایش بود، روی صندلی کناری انداخت. قبل از این‌که دستش برای روشن کردن ماشین جلو برود، ضربه‌ای به شیشه خورد و نگاهش را به آن سمت چرخاند. نور مستقیم خورشید به چشم‌هایش زد و اخم‌هایش را در هم کرد. دختر جوانی که آن طرف شیشه به انتظارش ایستاده بود، به سرعت متوجه شد و بدنش را حایلی کرد میان خورشید و صورت درهم او.
سایه که روی صورتش افتاد، چهره‌ی دختر را دید و با همان نگاه اول او را شناخت. اخم‌های باز شده‌ش با شدت بیشتری در هم گره خورد. هر سال، به این روزها که نزدیک می‌شدند، کلافه بود و عصبی. امسال این دختر حال بدش را از همیشه بدتر کرده بود. روزی نبود که مقابلش سبز نشده و روی اعصابش پاتیناژ نرفته باشد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسمین

    0

    خوب بود جذبش شدم

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرااذ

    0

    عالیه رمانش

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشتون اومده🥰 امیدوارم تا آخر همراهم باشین و لذت ببرین❤️

    ۱ سال پیش
  • سلام لطفا کامل رمان

    0

    سلام لطفا کامل رمان رابزارید داخل کانال

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام، رمان به صورت مرتب در حال پارت‌گذاریه و تا انتها قرار داده میشه ❤️

    ۱ سال پیش
  • عسل

    0

    عالی بود واقعا رمان دردناکی بود مرسی که گذاشتین واقعا دمتون گرم

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلین❤️ خوشحالم که دستش دارین

    ۱ سال پیش
  • محبوبه برزگر

    0

    بسیار عالی... موفق و موید باشید..قلمتون مانا و نویسا

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • هاشمی

    0

    ۱ سال پیش
  • عالی می‌نویسی عریزم

    0

    عالی هستی عزیزم دست قلمت عالیه

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفتون 🙏 خوشحالم که خوشتون اومده🥰

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    تا جایی که خوندم خوب بود

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    امیدوارم تا آخرش همراهم باشی و لذت ببری❤️

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    خوب بود

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    تا الان که خوب بود

    ۱ سال پیش
  • علی

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • مهشید

    0

    عالی

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • Mahi

    0

    معلومه که خیلی خبر در راهه....!!

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بله خیلی زیااااد😌

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر رحیمی

    1

    با خواندن صرفا پارت اول، بنظرم باید رمان خیلی جذابی باشه چون در ذهن مخاطب و خواننده سوال های زیادی بوجود میاره که باعث میشه برای خواندن پارت های بعدی اشتیاق و کشش بیشتری بوجود بیاد.

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که داستان جذبتون کرده دوست عزیز ❤️ امیدوارم تا انتها همراهم باشین 🥰

    ۱ سال پیش
  • ویولت

    0

    در همین پارت اول مخاطب رو کنجکاو می کرد که ادامه داستان رو بخونه. نثر نویسنده رو هم دوست داشتم خیلی مشتاقم ادامه داستان رو زودتر بخونم

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیت دوست عزیز. خوشحالم که دوست داشتین

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!