پارت دوم :

کلافه رو برگرداند و دستش برای استارت زدن جلو رفت که ضربه‌ی دیگری به شیشه خورد و عصبی‌ترش کرد. با نگاهی برزخی به همان سمت چرخید و برای ثانیه‌ای خیره به چشم‌های میشی و خوشرنگ دختر شد. انگار قصد کوتاه آمدن نداشت که با سر و دست اشاره زد پیاده شود. نگاهش هم رنگ و بوی خواهش داشت.
برای هرچه زودتر خلاص شدن از این نگاه سمج، نفسش را با حرص بیرون داد و دستگیره‌ی در را محکم سمت خودش کشید. پیاده شد و مقابل او ایستاد. هنوز هم ناخودآگاه بیشتر از چند ثانیه به چشم‌های هیچ دختری خیره نمی‌شد. فراز بارها با خنده و شوخی گفته بود با این اخلاقش تا ابد یالغوز خواهد ماند اما دست خودش نبود. شکلات خوش‌رنگ نگاه کسی که قرار نبود مال او شود، تا ابد کنج دلش نشسته و چشم‌هایش هیچ رنگ دیگری را نمی‌دید.
نفسش را پرحرص بیرون داد و سرش را سمت خیابان چرخاند.
_ چی از جون من می‌خوای خانم؟ یعنی چی که راه به راه جلوم سبز می‌شی و هرطرف‌و نگاه می‌کنم یه اثری ازت هست؟
دست‌های دختر در هم گره خورد اما لحنش کوچک‌ترین اثری از اضطراب نداشت. در عوض کاملا مشخص بود که خودخواسته و با تلاش زیاد سعی در صحبت کردن با ناز و ادا دارد.
_ من یه درخواست کوچیک از شما دارم، چندین بار هم تکرارش کردم. لازمه بازم بگم؟
آرمین با حرص چرخید. این‌قدر محکم که صدای شکستن قلنج گردنش را به وضوح شنید. پوزخندی که به خاطر تصنعی بودن ناز صدای او روی صورتش نشسته بود را پنهان نکرد. ابروهایش بیشتر از همیشه به هم نزدیک شده و صدایش کمی بالا رفته بود اما نگاهش هنوز هم به چشم‌های دختر مقابلش نمی‌رسید.
_ منم چندین بار گفتم نه!
برخلاف آرمین، نگاه او مستقیم چشم‌های مرد مقابلش را نشانه گرفته بود و برای خیره شدن در چشم‌های او، نیازی به بالا گرفتن سرش نداشت. قدش برای یک دختر به نظر زیادی بلند می‌آمد.
_ این مصاحبه برای آینده‌ی شغلی من خیلی مهمه! به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستش بدم!
پوزخندی روی صورت آرمین رنگ بیشتری گرفت.
_ یعنی برای ارتقای شغلی خودتون حاضرین زندگی رو به کام دیگران تلخ کنین! آفرین! چقدر شرافتمندانه!
دخترک کمی از موضعش پایین آمد و لحنش متلمسانه شد.
_ ببینید آقای زمانی من متوجه می‌شم که یادآوری خاطرات ممکنه شما رو آزار بده اما...
صدای آرمین بالا رفت و پوزخندش رنگ عصبانیت گرفت.
_ ممکنه؟! خانم اصلا متوجه هستی چی از من می‌خوای؟ می‌خوای عذاب چندین ساله‌ی زندگیمو بشکافم برات که بکنیش تو بوق کرنا و باهاش ارتقای شغلی بگیری! بعد تازه می‌گی ممکنه آزارم بده؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نرجس

    0

    رمانتون عالیه.✨️

    ۶ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظر و همراهیتون🥰🦋

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    0

    خیلی عالی بود مرسی بابت رمان هاتون

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ❤️❤️🙏🙏

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • ثمین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ❤️🙏

    ۲ سال پیش
  • مهشید

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ❤️🙏

    ۲ سال پیش
  • خانم

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ❤️🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️