آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت یازده :
قدمهایش همانجا ثابت ماند و پلکهایش روی هم افتاد. خشم در تار به تار وجودش پیچید و نفسش تند شد. هنوز هم بعد از گذشت این همه مدت، نتوانسته بود با این درد کنار بیاید.
_ به سلامتی! دخلش به من چیه؟
_ خر نشو آرمین! بس نیست دوازده سال دوری؟ عجب کینه شتری داری تو بابا!
بدن کوفتهش را روی صندلی رها کرد و در را محکم به هم کوبید.
_ برو هر وقت داداشتو با نامردی ازت گرفتن بیا واسه من دم از بØ
لطفا صبر کنید...
