لیست کلیه پارتهای رمان آواز صبح مشرقی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 26
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 1
تموم تنم رو با ریتم آهنگ عربی که در حال پخش بود تکون میدادم و ته گلوم از مایع زهرماری که مدام قورتش میدادم میسوخت. با اینکه مدت ها بود این کار رو انجام میدادم اما هنوز هم معذب بودم. همیشه سعی میکردم زمین رو نگاه کنم و چشمم به چشم مردهایی که با لذت به بدنم خیره شده بودن نیافته. اگرم کسی در حین رد ...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 2
پاهام رو تکون دادم و بازوم رو بشگون گرفتم که مبادا گریه کنم. اینجا موقعیت مناسبی برای گریه کردن نبود چون به محض اینکه گریه ام شروع میشد تموم شدنص با خود خدا بود. - اینجوری به قضیه نگاه نکن تو فکر میکنی من از شرایطم راضی ام؟ خوشم میاد واسه پول کم تو کافه بخونم؟ نه ولی همین کافه سکو پرتاب منه از ه...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 3
با تنفر بهش خیره شدم و هیچ جوابی ندادم. از کنارش رد شدم و روی سکو رفتم. حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن کنم. همون دیشب مطمئن بودم که چغلیم رو پیشش میکنه. تا آخرین لحظه اجرا همه حواسم پیش حرف های و نگاه تعفن انگیزش به بدنم بود. اجرام که تموم شد سریعتر از همیشه لباس عوض کردم و وسایلم رو جمع کردم. ص...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 4
"معز" روبروشون نشسته بودم و کمی معذب بودم. عجیب بود برام که تا بحث دخترشون رو پیش کشیدم گل از گلشون شکفت و به خونشون راهم دادند. حتی ازم نپرسیدن کجا دیدمش و فقط درباره شرایط زندگی خودم پرسیده بودن. رفتارشون خیلی مشکوک به نظر میرسید. البته چیزایی که دیشب خودش بهم درباره اهل این خونه گفته بود زی...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 5
"لیا" چند ساعتی بود که تو خیابون ها قدم میزدم و واسه خودم فکر میکردم. دیگه نه خونه ای داشتم و نه حتی میتونستم رو اون خانواده نصفه و نیمه ای که داشتم حساب باز کنم. نمیدونستم باز شدن پای این مرد رو به زندگیم پای بدبختی بذارم یا خوشبختی. من هیچ جوره نمیتونستم قبول کنم که یه شبه دل بهم باخته و او...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 6
از این همه توجه اش نسبت به خودم حس خوبی بهم دست داد که معذب زمزمه کردم. - این چه حرفیه… راحت باش. سر تکون داد و به در اتاقی که از کنارش عبور کردیم اشاره کرد. - اینجا اتاق من هرکاری داشتی خبرم کن. سرتکون دادم و تشکر کردم که جلو در اتاقی که برای من گرفته بود ایستاد. نگاهی به در اتاق انداختم و به طر...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 7
نگاهم هنوز هم روی بطری بود که لب زدم. - جشن؟ بطری رو که برداشت سر تکون داد و گفت: - جشن بله گرفتن از خانم دنسر. پوزخند زدم و سرم رو کج کردم. - من که هنوز بله ندادم پسر خوب. با چشم های براقش بهم خیره شد. - بله ام ازت میگیرم عزیزدلم - من همینجوری بله نمیگم که - چجوری میگی؟ - باید ازت خیالم راحت با...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 8
در رو که پشت سرم بستم نفس عمیقی کشیدم و بعد از تعویض لباس هام روی تخت دراز کشیدم. همه چیز داشت به طرز عجیب و غریبی خوب پیش میرفت اما من دلم با معز نبود. از خودم خجالت میکشیدم که برای داشتن یه زندگی آروم انتخابش کرده بودم نه برای خودش. با خودم فکر کردم که اگه میفهمید هیچ علاقه ای بهش ندارم باز هم...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 9
آهسته خندید و بعد از چند لحظه گفت: - حاجی که رفته سفر مشهد و چند روز دیگه برمیگرده… حاج خانمم کم و بیش در جریان تو هست… اون بنده خدا فقط براش مهم بود که من زن بگیرم واسه همینم تا موضوع تو رو پیش کشیدم گفت برت دارم بیارمت تهران اجازه نمیده کسی چیزی بهت بگه - زشت نیست این موقع شب؟ - نه دختر خوب نگر...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 10
مادرش که انگار حرف هام رو باور کرده بود و دیگه سوالی برای پرسیدن نداشت عذرخواهی کرد و از جا بلند شد تا به اتاقش بره. به من و معز شب بخیر گفت و با شوخی تاکید کرد که پسرش حتی به در اتاقی که قرار بود توش بخوابم هم نزدیک نشه که مبادا یه وقت شیطون وسوسه اش کنه. ما به همدیگه محرم بودیم و مادرش هم دربار...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 11
کمی خم شدم تا بتونم بهتر ببینمش. قدش از حاج توحید بلندتر بود و چشم و ابرو مشکی بود. پیراهن آبی کمرنگ به تن داشت و انقدر مرتب بود که انگار همین حالا از آرایشگاه بیرون اومده. - برو ولی برای شام بیا اینجا باید درباره قراردادی که بستیم صحبت کنیم - چشم - میتونی بری. سری تکون داد و قبل از اینکه از در خ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 12
به طرفش چرخیدم و بهش خیره شدم. - مرسی سلامت باشید - با موی خیس نگرد سرما میخوری تو اتاق سشوار هست موهات رو خشک کن بعدم آماده شو شب مهمون داریم - باشه فقط بد نیست که منم تو مهمونی خانوادگیتون حضور داشته باشم؟ - نه هوداد تنها میاد کسی دیگه ای نیست که بخواد بد باشه فقط شال سرت کن که اوقات حاجی تلخ ن...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 13
دیگه نمیتونستم ساکت بشینم و به القابی که بهم نسبت میدادند و هیچکدومش نبودم گوش بدم. - آره من توی کافه ناپدریم رقصنده بودم اما چیزی رو از معز پنهون نکرده بودم… پسر شما همونجا از من خوشش اومد… تو فیلم هم که دیدید… بعدم من فقط اونجا میرقصیدم تنم رو به حراج نذاشته بودم… کاری هم که میکردم به ناچار بود...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 14
ماتم برده بود. لب هام سر شده بود و با چشم های وق زده بهش خیره شده بودم. نمیتونستم چیزی که شنیده بودم رو باور کنم. - البته خودم که نگرفته بودم به یکی یه پولی دادم که بگیره. به هر جون کندنی بود دهن باز کردم و زمزمه کردم. - تو یه آشغالی. ابرو بالا انداخت و مثل قبل با آرامش جواب داد. - مودب باش دختر ...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 15
به زمین و زمان فحش دادم. به حاج توحید و معز. به خونه و زندگیشون لعنت فرستادم و اشک ریختم. باورم نمیشد همچین بلایی سرم اومده باشه. حتی نمیتونستم بفهمم چی شد که انقدر به معز اعتماد کردم و حاضر شدم باهاش به جایی بیام که هیچکس رو نداشتم. البته چاره ای جز این نبود. من وقتی که کنار مادرم هم زندگی میکرد...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 16
سرش رو کج کرد و گوشه لبش رو بالا داد. - همونی که حاج توحید خورد و یه آبم روش… سهم بابای بدبختم که تو بیپولی جونش دراومد… بیست سال پیش بابام و حاجی که رفقای چهل پنجاه ساله بودن یه حجره خریدن شریکی کارشون که رونق گرفت شد دو سه تا مغازه کنار هم وقتی ام که خیلی اسم در کردن تصمیم گرفتن کارخونه بزنند…...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 17
ابرو بالا انداختم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. - آبروت که حفظ میشه به شرط اینکه یکم پول بهم بدی. پوزخندی زد و چشماش رو ریز کرد. - واسه چی باید بهت پول مفت بدم؟ - واسه حفظ آبروت… این پول رو به من میدی که بتونم یه جایی واسه خودم بگیرم و توش زندگی کنم - تو میخوای آبروی من رو ببری بچه؟ - آره من چیه؟ ...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 18
چند لحظه ای منتظر موندم تا هوداد بیاد و ببینه کی پشت دره اما وقتی دیدم ازش خبری نشد به طرف اتاقش پا تند کردم. در اتاقش نیمه باز بود. از لای در سرک کشیدم و صداش زدم اما ندیدمش. پا به اتاق گذاشتم و از صدای آب فهمیدم که داره دوش میگیره. پشت در ورودی ایستادم و در رو باز کردم که با ریخته شدن آب داغی ر...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 19
چند لحظهای بدون اینکه چیزی بگه بهم خیره شد و لیوان آب رو ازم گرفت. آب رو درون ظرفشویی خالی کرد و در یخچال رو باز کرد. بطری رو از یخچال بیرون کشید و لیوان رو پر از آب خنک کرد یه ورق قرص هم برداشت و به طرفم گرفت. - تو داری اینجا زندگی میکنی پس خیلی راحت در یخچال رو باز کن و هرچی که لازم داری بردار...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 20
دیس رو وسط میز گذاشتم و روی صندلی نشستم. با اشتیاق دو تا بشقاب مقابلم رو از برنج پر کردم و یکیش رو مقابل هوداد گذاشتم. تشکر کرد و کاسه خورشت رو کنار دستم قرار داد. - بخور ببین چطوره. ظرف خورشت رو برداشتم و جلو بینیم نگه داشتم. - بوش که خیلی خوبه امیدوارم مزه اش هم خوب باشه - به دستپخت من شک نکن ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
- 1
- 2
