پارت سوم :

با تنفر بهش خیره شدم و هیچ جوابی ندادم‌.
از کنارش رد شدم و روی سکو رفتم‌.
حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن کنم.
همون دیشب مطمئن بودم که چغلیم رو پیشش میکنه.
تا آخرین لحظه اجرا همه حواسم پیش حرف های و نگاه تعفن انگیزش به بدنم بود.
اجرام که تموم شد سریعتر از همیشه لباس عوض کردم و وسایلم رو جمع کردم.
صورتم رو که شستم از اتاقک بیرون زدم.
منتظر بوراک نموندم.
دلم نمیخواست هر شب منبرسونه و زحمت بردنم تا خونه به دوشش بیافته.
دیروقت بود اما تنهایی از رستوران که بیرون زدم.
چند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که کسی صدام زد.
- خانم… خانم با شمام… ببخشید.
تعجب کردم که داشت فارسی باهام حرف میزد.
به طرفش چرخیدم و نگاهی بهش انداختم.
لابد مسافر بود و هتلش رو گم کرده بود.
شاید میخواست ازم آدرس بپرسه.
- بفرمایید.
خیره شدم به پسر جوونی که روبروم ایستاده بود.
انقدر مبهوت نگاهم میکرد که انگار چند ساله همدیگه رو میشناسیم.
داشت برای زدن حرفش این پا و اون پا می‌کرد انگار که روش نشه یا از واکنش من بترسه.
‌نمیدونم شایدم من داشتم واسه خودم خیال پردازی میکردم‌.
- تو همونی که تو رستوران میرقصی؟ درسته؟‌
اخمام تو هم شد و تازه فهمیدم واسه چی جلوم رو گرفته.
اینم مثل هزار تا مرد کثافت دیگه که هرازگاهی جلوم رو میگرفتند و با پیشنهادهای بی‌شرمانه‌شون حالم رو به هم میزدند قصد داشت بیشتر از قبل اعصابم رو خورد کنه.
سر تکون دادم و صدام بالا رفت.
- تو خجالت نمیکشی؟ از خودت شرمت نشد که بیای به هموطنت که مثل ناموست میمونه پیشنهاد کثافت کاری بدی؟ تو از قبلیا خیلی هرزه تری چون فهمیدی من ایرانی ام و بازم جلوم رو گرفتی که چرت و پرت بگی آدمی تو؟
دستاش رو تو هوا تکون داد و گفت:
- من واسه اونی که تو فکر میکنی نیومدم سراغت..‌‌. بعدم تو کافه با یه آقایی داشتی فارسی حرف میزدی که فهمیدم ایرانی هستی
- گیریم که فهمیدی من ایرونی ام تو رو سننه؟
- تند نرو دختر بذار حرف بزنم
- خوب حرف بزن بگو نصف شبی وقت مناسبی نیست که من دو ساعت سر پا وایسم تا تو بخوای حرفاتو بزنیا
- باشه خیلی خوب میگم منهمه این یه هفته ای رو که استانبول بودم هر شب اومدم و اجرای تو رو تماشا کردم
- خوش به سعادتت چیکار کنم؟
لبخندی زد و سرش رو کج کرد.
- انگار اعصاب نداری
- شما به این کارا کاری نداشته باش حرفت رو بزن که میخوام برم
- تو به عشق تو یه نگاه اعتقاد داری؟
قهقهه زدم و بهش خیره شدم.
- من به عشق تو صدتا نگاهم اعتقاد ندارم پسر جون چه برسه به این چیزی که گفتی.
نگاهی به همه اجزای صورتم انداخت و گفت:
- من اعتقاد دارم دچارش هم شدم‌.
هیچ جوره نمیتونستم چیزایی رو که ازش شنیده بودم باور کنم.
حداقل من یه نفر تو این دنیا عشق رو قبول نداشتم و به احدی دل نمیبستم.
- ببین منو... من از وقتی یادمه رو پاهای خودم وایسادم... خودم نون خودم رو در آوردم و خودم آقا بالا سر خودم بودم پس هیچ جوره تو کتم نمیره بار زندگیم رو بندازم رو دوش یکی دیگه.
سرم رو تکون دادم و تو پیاده رو راه افتادم.
دیگه حوصله این رو نداشتم که وایسم و باهاش یکی به دو کنم.
لابد با خودش فکر کرده بود انقدر تعطیلم که گول این حرفاش رو میخورم.
بی‌حوصله به طرف خونه میرفتم و تو فکر بودم که یهو صداش از پشت سرم به گوشم خورد.
- اگه من خودم بخوام بار زندگیت بیافته رو شونه هام چی؟
پوف کلافه ای کشیدم و بدون اینکه بایستم جواب دادم.
- گیر دادیا عمو.
انگار وقتی که جوابش رو دادم جرعت پیدا کرد بهم نزدیک بشه و شونه به شونه ام راه بیاد.
- مگه تا کی جوونی و جون رقصیدن داری دختر؟
- تا جایی که توانش باشه به کارم ادامه میدم واسه بعدشم خدا کریمه... میرم تو یه کار دیگه
- دلت نمیخواد مثل خانما پات رو بندازی رو پات و تو رفاه زندگی کنی؟
- کیه که بدش بیاد ولی تو بودی باور میکردی یکی از راه نرسیده بخواد زندگیت رو زیر و رو کنه؟
سکوت کرده بود و جوابی نداشت بده که با پوزخند ادامه دادم.
- زندگی که قصه نیست یکی با اسب سفید بیاد و از لجن بکشتت بیرون… زندگی همین مردابیه که داریم توش دست و پا میزنیم… هیچ اسب سفید و شاهزاده ای هم وجود نداره… شما هم اگه نمیدونی بدون که عاشق نشدی شازده فقط هوس کردی یه ناخنکی به تن و بدن من بزنی.
دم خونه که رسیدم ازش فاصله گرفتم و به طرف وردی راه کج کردم.
- خونه ات اینجاست؟
با اینکه از دستش کلافه شدم اما خونسردانه به طرفش چرخیدم و تو چشماش خیره شدم.
- آره تو این خراب شده سرم رو روی بالشت میذارم ولی از من به تو نصیحت.‌.. دوروبر این خونه نپلک که آدماش بدجوری تیغ زن و اهل کندنن… از جلو درش اتفاقی و رندومم که رد بشی اتومات پول از حسابت کسر میشه... جیبت رو سفت بچسب و برو دنبال زندگیت شما رو به خیر و ما رو به سلامت.
مبهوت بهم زل زده بود که در رو باز کردم و وارد خونه شدم.
با اینکه جوابش کرده بودم اما فکرم درگیرش بود.
به هیچکس تو این عالم اعتماد نداشتم اما پسر بدی به نظر نمی‌اومد.
هیچ نقصی هم نداشت.
هم ظاهر خوبی داشت و هم خوش لباس بود.
در رو که پشت سرم بستم چند لحظه همونجا بهش تکیه دادم و چشمام رو بستم.
انگار تمام خستگی دنیا یه جا روی شونه هام آوار شده بود.
خونه مثل همیشه ساکت بود.
سکوتی که نه آرامش داشت و نه امنیت و فقط یادآوری میکرد که چقدر تنهام.
کفش هام رو با نوک پا در آوردم و به طرف آشپزخونه رفتم.
چراغ کم نور بالای سینک روشن بود.
در یخچال رو باز کردم و چند لحظه ای خیره به محتویاتش موندم.
یه بطری آب نصف ظرف ماست و چند تا تخم مرغ.
همین.
پوزخند تلخی زدم.
یه لیوان آب برای خودم ریختم و همونطور که جرعه جرعه میخوردم یاد حرف های اون پسره افتادم.
«دلت نمیخواد مثل خانما پات رو بندازی رو پات و تو رفاه زندگی کنی؟»
کی بود که دلش نخواد؟
منم دلم میخواست.
دلم میخواست هر روز صبح بدون استرس از خواب بیدار بشم.
بدون اینکه نگران آدم های روانی این خونه یا فردا باشم اما زندگی همیشه اون چیزی نبود که دلت میخواست.
من اینو خیلی زودتر از همسن و سال هام فهمیده بودم.
لیوان خالی رو توی سینک گذاشتم و به طرف اتاق رفتم.
همین که از جلوی اتاقش رد شدم صدای کلافه کننده اش توی گوشم پیچید.
- سلامت کو؟
حوصله بحث دوباره نداشتم که زیر لب سلام کردم اما دست بردار نبود و دلش دعوا میخواست که ادامه داد.
- من باید یادت بندازم به بزرگترت سلام کنی؟
پوف کشیدم.
مغزم دیگه کشش داستان تازه رو نداشت که پیشونیم رو به در اتاق کوبیدم.
- من حوصله جنگ و جدال ندارم ولم کن توروخدا میذاری برم کپه ام رو بذارم یا میخوای بامبول جدید درست کنی؟
- برو در و دیوونه برو که ایشاالله خواب به خواب بری.
با حرص پا به اتاق گذاشتم و کیفم رو یه گوشه انداختم.
با این دیوونه باید مثل خودش رفتار میکردی.
خودت رو میزدی به سلیطه بازی تا دست از سرت برداره.
انقدر خسته بودم که حتی جون نداشتم زیر لب غر بزنم.
لباس خونگی که تنم کردم دراز کشیدم و کلی زور زدم تا چشمام روی هم بیاد و بتونم بخوابم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محی

    1

    لطفا زود زود پارت بزارید😍😍😍🥰

    ۲ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    چشم حتما عزیزدلم

    ۲ سال پیش
  • محمد

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف دارید

    ۲ سال پیش
  • غ؟

    0

    افتضاح

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    امیدوارم دیگر آثار بنده رو دوست داشته باشید

    ۲ سال پیش
  • Fati.farokhi

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دورتون بگردم

    ۲ سال پیش
  • دل

    1

    عالی

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم

    ۲ سال پیش
  • رمیصا

    1

    عالی هستش

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست دارید

    ۲ سال پیش
  • عسل

    1

    خوب

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرسی برای وقتی که میذارید و رمان رو دنبال میکنیو

    ۲ سال پیش
  • 1

    تاحالا بد نبوده

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    ممنون که میخونید

    ۲ سال پیش
  • Good

    1

    Good

    ۳ سال پیش
  • نه

    2

    نه نه نه

    ۳ سال پیش
  • ندا

    0

    اگه از کوتاه بودن پارت نگیم چرا نوشنین نظر بدین

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    پارت های بعدی طولانی تر هستند عزیزدلم

    ۳ سال پیش
  • زهرا ترک ابادی

    0

    عایییییییییییییییییی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️