آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت پانزده :
به زمین و زمان فحش دادم.
به حاج توحید و معز.
به خونه و زندگیشون لعنت فرستادم و اشک ریختم.
باورم نمیشد همچین بلایی سرم اومده باشه.
حتی نمیتونستم بفهمم چی شد که انقدر به معز اعتماد کردم و حاضر شدم باهاش به جایی بیام که هیچکس رو نداشتم.
البته چاره ای جز این نبود.
من وقتی که کنار مادرم هم زندگی میکردم غریب بودم.
با پاهای بی جون و خسته تر از همیشه خیابون رو طی کردم و خودم رو
لطفا صبر کنید...
