آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت ششم :
از این همه توجه اش نسبت به خودم حس خوبی بهم دست داد که معذب زمزمه کردم.
- این چه حرفیه… راحت باش.
سر تکون داد و به در اتاقی که از کنارش عبور کردیم اشاره کرد.
- اینجا اتاق من هرکاری داشتی خبرم کن.
سرتکون دادم و تشکر کردم که جلو در اتاقی که برای من گرفته بود ایستاد.
نگا
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحال میشم بخونید و نظرات ارزشمندتون رو بنویسید
۲ سال پیشزهره
0خوب
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
❤️
۲ سال پیشدنیز
2چقدر پارت هاش کوتاه یکم بیشترش کنید
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
چشم حتما
۲ سال پیشنگار
1خوبه
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم رمان رو دوست دارید
۲ سال پیشخوبه
1خوبه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0نخوندم