آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت نهم :
آهسته خندید و بعد از چند لحظه گفت:
- حاجی که رفته سفر مشهد و چند روز دیگه برمیگرده… حاج خانمم کم و بیش در جریان تو هست… اون بنده خدا فقط براش مهم بود که من زن بگیرم واسه همینم تا موضوع تو رو پیش کشیدم گفت برت دارم بیارمت تهران اجازه نمیده کسی چیزی بهت بگه
- زشت نیست این موقع
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
🙏🏻
۲ ماه پیشاتنا
0عالی این رمان
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
لطف دارید
۲ ماه پیشممنک
0بد...خوب....عالی.......نظری ندارم
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
چرا؟
۲ سال پیشرستا
0خوب
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
❤️
۲ سال پیشعالیییی
1ف عالیییی
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
قربونت برم جانم
۲ سال پیشترانه
1خداازاین مادر نگذرد
۳ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
الهی آمین
۲ سال پیشآرتین
1خوبه
۳ سال پیشالناز
2ممنون از خانم دیبا بخاطر قلم زیباشون تا اینجا متوجه شدم اگر اشتباه نکنم این دختر اصلا فرزند واقعی که مادر صداش میزنه نیست که فکر کنم بعد ها متوجه بشه نظرم این بود
۳ سال پیشنفس
2رمان خوبیه ولی انتظار پارت های بعدی ادمو کلافه میکنه🙂
۳ سال پیشمهد
2خوب بود
۳ سال پیشنام من فاطمه
2رمان خوبی است
۳ سال پیشدیبا کاف عزیز سلام ع
1ااا
۳ سال پیشایلما
1عالییی😍.ذوق جوون مردم وکور کرد بی اعصاب
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اتنا
0عالی