آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت هجده :
چند لحظه ای منتظر موندم تا هوداد بیاد و ببینه کی پشت دره اما وقتی دیدم ازش خبری نشد به طرف اتاقش پا تند کردم.
در اتاقش نیمه باز بود.
از لای در سرک کشیدم و صداش زدم اما ندیدمش.
پا به اتاق گذاشتم و از صدای آب فهمیدم که داره دوش میگیره.
پشت در ورودی ایستادم و در رو باز کردم که با ریخته شدن آب داغی روی صورتم از جا پریدم.
آب از چونه و گردنم پایین ریخت و لباسم رو خیس کرد.
انقدر شوک
لطفا صبر کنید...
