آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت نوزده :
چند لحظهای بدون اینکه چیزی بگه بهم خیره شد و لیوان آب رو ازم گرفت.
آب رو درون ظرفشویی خالی کرد و در یخچال رو باز کرد.
بطری رو از یخچال بیرون کشید و لیوان رو پر از آب خنک کرد
یه ورق قرص هم برداشت و به طرفم گرفت.
- تو داری اینجا زندگی میکنی پس خیلی راحت در یخچال رو باز کن و هرچی که لازم داری بردار.
قرص و لیوان رو ازش گرفتم که در یخچال رو بست.
- اگه میشه صورتم که بهتر شد ببرتم خ
لطفا صبر کنید...
