آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت چهارده :
ماتم برده بود.
لب هام سر شده بود و با چشم های وق زده بهش خیره شده بودم.
نمیتونستم چیزی که شنیده بودم رو باور کنم.
- البته خودم که نگرفته بودم به یکی یه پولی دادم که بگیره.
به هر جون کندنی بود دهن باز کردم و زمزمه کردم.
- تو یه آشغالی.
ابرو بالا انداخت و مثل قبل با آرامش جواب داد.
- مودب باش دختر بعدم تو خودت گفتی اون کسی که فیلم رو فرستاده لطف بزرگی بهت کرده.
کنترلی روی Ø
لطفا صبر کنید...
