آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت هشتم :
در رو که پشت سرم بستم نفس عمیقی کشیدم و بعد از تعویض لباس هام روی تخت دراز کشیدم.
همه چیز داشت به طرز عجیب و غریبی خوب پیش میرفت اما من دلم با معز نبود.
از خودم خجالت میکشیدم که برای داشتن یه زندگی آروم انتخابش کرده بودم نه برای خودش.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

بلال
0خیلی داستان جالبی هست ممنونم