آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت شانزده :
سرش رو کج کرد و گوشه لبش رو بالا داد.
- همونی که حاج توحید خورد و یه آبم روش… سهم بابای بدبختم که تو بیپولی جونش دراومد… بیست سال پیش بابام و حاجی که رفقای چهل پنجاه ساله بودن یه حجره خریدن شریکی کارشون که رونق گرفت شد دو سه تا مغازه کنار هم وقتی ام که خیلی اسم در کردن تصمیم گرفتن کارخونه بزنند… مغازه ها رو فروختن خونه و ماشین و هرچی که بود رو دادن رفت تا کارخونه باز کنند از شانس بد همÙ
لطفا صبر کنید...
