پارت شانزده :

سرش رو کج کرد و گوشه لبش رو بالا داد.
- همونی که حاج توحید خورد و یه آبم روش… سهم بابای بدبختم که تو بی‌پولی جونش دراومد… بیست سال پیش بابام و حاجی که رفقای چهل پنجاه ساله بودن یه حجره خریدن شریکی کارشون که رونق گرفت شد دو سه تا مغازه کنار هم وقتی ام که خیلی اسم در کردن تصمیم گرفتن کارخونه بزنند… مغازه ها رو فروختن خونه و ماشین و هرچی که بود رو دادن رفت تا کارخونه باز کنند از شانس بد همÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️