لیست کلیه پارتهای رمان آواز صبح مشرقی : پارت های 21 تا 26
تعداد کل پارت های منتشر شده : 26
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 21
پاهام رو کنار هم قرار دادم و زانوهام رو به هم فشار دادم. فکر نمیکردم با اون چشمهای وق زده و نگاه متحیر واکنشش انقدر سرد باشه. قبلا که یکباری اتفاقی بوراک صدام رو شنیده بود گفته بود که صدای فوق العاده خوبی دارم و حتی میتونم با کار کردن کمی روی صدام یه خواننده خوب بشم اما حالا با واکنش بد هوداد د...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 22
اولین تاکسی رو نگه داشتم و روی صندلی عقب نشستم. آدرس کارخونه رو دادم و تمام طول مسیر رو در سکوت به حرف های هوداد فکر کردم. اگه قرار بود ثابت کنم از پس این بازی برمیام الان وقتش بود. این بار بدون اون. جلوی ورودی که زنجیر انداخته بودند پیاده شدم. نفس عمیقی کشیدم و موهام رو مرتب کردم. تقه ای به شیشه...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 23
چند لحظه ای به صورت بی حوصله اش خیره موندم. آخرین چیزی که انتظار داشتم این بود که حاج توحید خودش بیاد دنبالم. در ماشین رو باز کردم و آروم روی صندلی شاگرد نشستم. همین که در بسته شد ماشین به راه افتاد. نه سلام کرد و نه حتی نگاهم کرد. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش از کارخونه بیرون انداخته بودم. طا...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 24
تموم ذهنم درگیر حرفی بود که زده بود. هرچی فکر میکردم نمیفهمیدم منظورش کیه و از طریق کی درباره گذشته و خانواده ام داستان جمع کرده. قاشقش رو خونسردانه روی بشقاب گذاشت و دستمالش رو برداشت. ـ نمیخوای بقیه غذات رو بخوری؟ اخمام توی هم رفت. ـ من بچه نیستم بیتوجه به خشمی که همه وجودم رو فرا گرفته بود د...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 25
نوری که به چشمم میخورد و گرمایی که پوستم رو تب دار کرده بود انقدر عذاب آور بود که وادارم کرد چشم هام رو به هر ضرب و زوری بود باز کنم. همه چیز پیش چشمم تار بود. سرم سنگینی میکرد و تنم کوفته بود. پلک زدم و سعی کردم تکون بخورم اما همون لحظه موجی از درد از پام تا شونه هام دوید و نفسم رو برید. لب هام...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان آواز صبح مشرقی - پارت 26
چند لحظه ای با چونه لرزون نگاهش کردم. فکش انقدر سفت شده بود که خط عضله کنار صورتش مشخص بود. انگار داشت با تمام توانش خودش رو کنترل میکرد که دوباره چیزی نپرسه یا به چیزی توی اطرافش ضربه نزنه. ـ اون آشغالا بهت دست زدن؟ اخمام توی هم رفت. صدایم از شدت خستگی و عصبانیت لرزید. ـ چرا هی یه سوال مسخره رو ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
- 1
- 2
