آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت ده :
مادرش که انگار حرف هام رو باور کرده بود و دیگه سوالی برای پرسیدن نداشت عذرخواهی کرد و از جا بلند شد تا به اتاقش بره.
به من و معز شب بخیر گفت و با شوخی تاکید کرد که پسرش حتی به در اتاقی که قرار بود توش بخوابم هم نزدیک نشه که مبادا یه وقت شیطون و ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

اتنا
0عالی