آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت سیزده :
دیگه نمیتونستم ساکت بشینم و به القابی که بهم نسبت میدادند و هیچکدومش نبودم گوش بدم.
- آره من توی کافه ناپدریم رقصنده بودم اما چیزی رو از معز پنهون نکرده بودم… پسر شما همونجا از من خوشش اومد… تو فیلم هم که دیدید… بعدم من فقط اونجا میرقصیدم تنم رو به حراج نذاشته بودم… کاری هم که میکردم به ناچار بود… اگه قبول نمیکردم که تو کافه برقصم مجبور میشدم کنار خیابون بخوابم و تبدیل بشم به همون ف

لطفا صبر کنید...

جباری
0عالیییی