لیست کلیه پارتهای رمان آن سبو بشکست : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 61
مهرداد چگونه توانسته بود با این صراحت از طلاق دادنش حرف بزند؟ چه میشد اگر تصمیمش را در لفافه میگفت، و یا فقط یک روز دیگر آن را در دهانش میخیساند؟ ای کاش که اینطور میشد؛ آن زمان حتماً تصمیم شمیم هم رنگ و بوی دیگری میگرفت، و چه بسا که عشق مانع از اجرایی کردن آن میشد. او قصد داشت فردا که پ...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 62
ساعتی مشغول جمع کردن ضروریترین وسایلش شد و سپس با نگاهی به ساعت که سه نیمهشب را نشان میداد، پشت پنجره ایستاد و حیاط را رصد کرد. خبری از مهرداد و سیگار کشیدنهایش نبود. از اتاق بیرون زد و به نشیمن خانه هم نگاهی انداخت؛ بهحتم مهرداد در اتاق طبقهی پایین خوابیده بود. آسودهخاطر بالا برگشت و این ...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 63
شمیم که همچنان داخل ماشین نشسته بود و سکوتِ صبحش هم به جا بود، شیشه را پایین کشید. مهرداد خم شد و در پی یافتن سیگار جعبهی داشبورد را وارسی کرد. چیزی نبود و از شمیم خواست تا درب کنسول را باز کند. حرکتی از او ندید و دستش را داخلتر برد. چشمش به دستهکلید جدید خانه افتاد، ناگهان روزی را به یاد آور...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 64
عصبی و در پی چاره قدم میزد که فروغی هم پایین آمد و خود را به او رساند: ـ کجا موندید؟ فقط چند دقیقه به وقتمون مونده. ـ خانومم پیام داده که دلیلی نداره تو دادگاه حاضر بشم. فکر کنم رفته خونه. فروغی بیدرنگ گفت: ـ خونه رفته باشن، خوبه. نگاه مهرداد به روی او تیز شد: ـ منظورت چیه؟! ـ بب...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 65
مهرداد همراه فروغی دادگاه را ترک کرد و به محض اینکه پایش به خیابان رسید، تمام فریادهای خفتهاش را بر سر او کشید: ـ میشه بگی تُو اون وسط چیکاره بودی؟!... اون عوضی، زن منو متهم به همکاری با خودش کرد، ضربوشتم رو هم انداخت گردن من... اونوقت تو عین مترسک سر جالیز وایستادی و نگاهش کردی... اسم خو...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 66
حرف او حق بود و مهرداد بیآنکه کلام دیگری بگوید، به سمت ماشین خودش رفت. پشت فرمان نشست و همین که از کنار فروغی گذشت، صدای استارتهای پیدرپی او را شنید و ایستاد. کمی دنده عقب گرفت و شیشه را پایین کشید: ـ مشکلی پیش اومده؟ فروغی با لبخندی، هرچند کمجان، روی چهرهی کلافهاش نقاب کشید: ـ از مشک...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 67
برای فرونشاندن گرسنگیاش غذای اندکی گرم کرد و سر میز نشست. ساعت نزدیک یکونیم بود و هنوز خبری از شمیم نداشت. اگر تهران هم رفته بود باید تا به حال میرسید. بسماللهی گفت و برای رفع نگرانیاش شمارهی سمیرا خانم را گرفت. از احوالپرسی گرم و لحن صمیمانهی او تعجب کرد؛ اگر شمیم آنجا بود این برخورد ...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 68
مهرداد هم سلام کرد و سرش را پایین انداخت. تا به حال این حد از شرمندگی را تجربه نکرده بود و یقیناً "حقارت" مناسبترین واژهای بود که میتوانست برای حس اکنونش به کار ببرد. با کمی مکث از زنی که مطمئن بود روزگاری بارها زیباتر از شمیم بوده، چشم گرفت و پا به خانه گذاشت. هنوز به نشیمن نرسیده بود که صد...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 69
مهرداد از برخورد او هاجوواج مانده بود، اما هرچه شنید و خورد، برای امروز کفایت میکرد. بار دیگر شمیم را صدا زد و پاسخی که نشنید، قصد رفتن کرد. با دور شدنِ آقا محسن رو به سمیرا خانم آهسته گفت: ـ من سر حرفایی که به شمیم زدم کمی عجله کردم اما بهش بگید شرمنده و پشیمونم و ازش بخواید لااقل گوشیش رو ج...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 70
مهرداد گوش به صحبتهای فروغی سپرده بود و همزمان طول و عرض دفتر را عصبی قدم میزد، آخر کار مقابلش ایستاد و در جواب راهکار او گفت: ـ نه... نه... به هیچ عنوان نمیخوام اسمی از ناصر ببرم. همینم مونده که پاش به دعوای خانوادگی ما باز بشه. فروغی برای چندمین بار از مهرداد که آرام و قرار نداشت خواست ب...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 71
کمی بعد به مقصد رسیدند و همین که فروغی خواست پیاده شود، مهرداد گفت: ـ من فردا ظهر میرم کرج. حالا که وسیله نداری، اگر خواستی با من همسفر شو. تو رو میرسونم تهران و خودم میرم کرج، سر ساختمون. ـ نه مزاحم نمیشم. تهران جایی ندارم. پسفردا صبح خودم رو به دادگاهتون میرسونم. بعد از اون هم باید سر...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 72
امین کمی از غذایش را دستنخورده کنار گذاشت و چند قاشقی مهمان مهرداد شد. حین صرف غذا و پس از آن از هر دری سخن گفتند اما برخی از حرفهای شمیم ملکهی ذهن امین شده بود و هرازگاهی یادشان میافتاد. شمیم گفته بود قصد دارد از مهرداد جدا شود اما امین کاملاً متوجه شده بود که تحت تأثیر پدرش قرار گرفته و حرف...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 73
امین پس از نوشیدن چایش اندرزگونه گفت: ـ یادمه روز اولی که برای مشورت بهم زنگ زده بودی، گفتم، بهتره حرف خانومت رو سند قرار بدی. اما تو گفتی، "احوال خانومم طوری نیست که بتونم راست و دروغ حرفش رو تشخیص بدم." درحالیکه اگر به حرفم عمل کرده بودی، الآن اوضاع زندگیت تا این حد آشفته نبود. خانومت بابت ع...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 74
روز بعد، دادگاه خانواده... مهرداد به امید دیدن شمیم کمی زودتر در محل حاضر شد اما شمیم و خانوادهاش تا آخرین لحظه داخل ماشین نشستند و درست سر ساعت مقرر در دادگاه حاضر شدند؛ و اینگونه مجالی برای گفتوگو نماند. روند جلسه کوتاه بود و همهچیز طبق برآورد امین پیش رفت و نهایتاً مهرداد بیآنکه ن...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 75
چند روز گذشت... برخلاف برآوردِ قبلی مهرداد، نه کار ساختمان فرجام یافته بود و نه بدون حضور شمیم امیدی به نوروز و تعطیلات پیشِ رو داشت. در واقع هیچ تغییر مثبتی در زندگیاش حاصل نشده بود اما امروز بیست و هشتم اسفند ماه بود و شب تولد شمیم، و مهرداد با شوق و سلیقه پلاک و زنجیری برایش خریده بود و ق...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 76
شمیم دلتنگ او بود و از مدتها پیش دلش برای حضور مهرداد پر و بال میزد؛ با این حال آغوش او را پس زد و کمی فاصله گرفت: ـ بیخود دلت رو صابون نزن. نمیدونم مامانم چه فکری کرده که راهت داده! ـ تلخ نشو دیگه، شوخی کردم. اونقدر حرف و گله دارم که کار به اونجاها نمیکشه. پس بشین تا فرصت از دستم نپرید...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 77
تداعی آن روزها خاطر مهرداد را مکدر کرد، برخاست و با دستانش به دور صورت عروسکی شمیم حصار کشید و عاجزانه گفت: ـ انگار کلاً بخشش تو دنیای تو جایی نداره... یعنی این همه عشقی که تو این سالها نثارت کردم، اونقدر ارزش نداره که یک بار از خطام چشمپوشی کنی؟ پاسخی که شمیم سر زبانش نگه داشته بود، خواست...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 78
سمیرا خانم به صورت آفتابسوختهی حسین آقا که مرد بینهایت خوشقلبی بود، نگاهی مهرآمیز انداخت و با خوشرویی گفت: ـ خوش اومدید اما کاش بچهها رو میآوردید و تعطیلات رو با هم سرمیکردیم. ـ نمکپروردهایم زنداداش. راستش رو بخواید امسال عید خودمون مهمون داریم. منم اگر کارم واجب نبود نمیاومدم. به...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 79
چند ساعت بعد که مادرش کیک را روی میز گذاشت و خواستند عکس یادگاری بگیرند، دومرتبه به اتاق برگشت. این بار بیآنکه همکلام مهرداد شود، کمی آرایش کرد و شانهای به گیسوانش زد، اما همین که خواست از اتاق بیرون برود، صدای حسرتبار او بند بند قلبش را به آتش کشید. ـ میری تا بدون من شمع تولدت رو فوت کنی؟...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 80
پشت درب اتاق پدر و مادرش نفس خفتهاش را بیرون داد. لحظهای درنگ کرد و اتفاق چند دقیقه پیش را از خاطرش پس زد. سپس با نواختن چند ضربه و اجازهی مادرش داخل شد. روی تخت پرید و دستانش را به هم کوبید: ـ آخ جووونم... بابا دل کند و یک شب به ما رسیدی. سمیرا خانم که کاملاً به نیت او پی برده بود، اخمآل...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
