آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت شصت و دوم :
ساعتی مشغول جمع کردن ضروریترین وسایلش شد و سپس با نگاهی به ساعت که سه نیمهشب را نشان میداد، پشت پنجره ایستاد و حیاط را رصد کرد. خبری از مهرداد و سیگار کشیدنهایش نبود. از اتاق بیرون زد و به نشیمن خانه هم نگاهی انداخت؛ بهحتم مهرداد در اتاق طبقهی پایین خوابیده بود. آسودهخاطر بالا برگشت و این بار چمدانش را آهسته به صندوق ماشین انتقال داد، و مابقی شب را روی کاناپه گذراند.
***
لطفا صبر کنید...

شادان
0خیلی خوشحالم شمیم با همه عشقی که داشت و داره خودش رو خوار نکرد ...حیف عشق شمیم حیف ...