لیست کلیه پارتهای رمان آن سبو بشکست : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 1
"با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی" قاب چوبیِ مستطیلشکل و کمعرض روی جاکفشی را صاف کرد و نوشتهاش را از چشم گذراند... "مرز میان سعادت و شوربختی همان اندازه باریک است که مرز میان عشق و جنون!" این جمله را سالها پیش، پدرش با هُویه و به خط نستعلیق روی تکه...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 2
یک نگاه گذرا کافی بود تا نظرش جلب شود، از اینرو گوشیاش را درآورد و با کسی که ظاهراً فرزندش بود، همصحبت شد: ـ ماشین رو قفل کن و بیا بالا... حالا تو بیا، اگر نپسندیدی میریم جای دیگه... بیا بابا جان، این یکی مثل قبلیا نیست. کمی بعد دختری که آهنگ صدایش به نوجوانان شبیه بود، وارد واحد شد و طول...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 3
با صدای خانم سهروردی، دختری که مهرداد حالا متوجه شده بود نامش «شمیم» است، دست از رکوعی که به آکواریوم کرده بود برداشت و رو به جمع ایستاد. نگاه مهرداد از غفلت و مشورت پدر و مادر او بهره برد و روی صورت سفید و چشمان شبرنگ و درشت شمیم لغزید. برخلاف ناز و ادایش، ظاهر سادهای داشت. هرچند باحجاب ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 4
بار دیگر به ساعتش نگاه انداخت. قلبش بیشتر از همیشه برای رفتن به خانه میتپید و از تأخیر مالک کلافه شده بود، اما چارهای هم نبود و در کارش جدیت خاصی داشت. از آن دسته مهندسینِ باوجدانی بود که معمولاً با سفارش شخصی خانه میساخت و از شروع تا پایان کار به تمام مراحل پروژه نظارت میکرد. امروز هم باید...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 5
تا به حال چنین چیزی سابقه نداشت و مهرداد گفت: ـ کم مزه بریز و بذار مهرداد دلبریش رو بکنه... فقط ببخش که دست خالی اومدم. اگر مالک بدقولی نمیکرد، بهموقع به گلفروشی و شیرینیسرا میرسیدم. همین هنگام «سمیرا خانوم» که در پی وسایلش به اتاق رفته بود، بیرون آمد و سلام کرد. نگاه مهرداد ماتِ مادر...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 6
خونسردی او مهرداد را به خروش آورد. مثل دیگر زمانهایی که میخواست اشتباهی را به او گوشزد کند، از دو طرف بازوهایش را گرفت و با لحنی عصبی و صدایی آهسته گفت: ـ شمیم!... هر گوشی غیر از من و تو که حرفهای یواشکیمون رو بشنوه، غریبه و نامحرمه... مامان من و مامان تو هم نداره... خواهش میکنم کمی بیش...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 7
صبح روز بعد مهرداد در فاصلهای که مادر شمیم میز صبحانه را میچید، به نانوایی رفت و با چند سنگک داغ برگشت. در حال خوردن صبحانه و خوشوبش بودند که گوشیاش زنگ خورد. تماسگیرنده شخصی به نام «سرمدی» بود که چند ماه پیش کار ساختمانش به پایان رسیده بود. مهرداد پس از احوالپرسیِ کوتاه و عجولانهی ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 8
مهرداد از حرفهای او برآشفت: ـ من کاری با ساختمونهای دیگه ندارم، اما این مالک با وجود اینکه خسیسه، این بار استثنائاً پول جنس خوب رو داده بود و منم طبق اون به تو سفارش دادم. اونوقت درحالیکه ساختمون هنوز خالی از سکنهست این اتفاق افتاده. از تو توقع این کوتاهی رو نداشتم. بهتر بود موضوع ناصر ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 9
ناصر تماممدت سرش را پایین گرفته بود و از روی حرص با پنجهی کتانیاش خردهسیمهای زیر پایش را مثل تهسیگار میفشرد. اولین باری نبود که مورد نکوهش مهرداد قرار میگرفت اما این حد از تندی هرگز سابقه نداشت و غرورش را به بازی گرفته بود. در یک لحظه آنقدر کینه به دل گرفت که دوست داشت همین حالا قید ع...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 10
خوشبختانه عجز و صداقت کلامش، کارگر افتاد و اخم چهرهی مهرداد شسته شد. به کیف پولش نگاهی انداخت و کمی تراول شمرد و به نسبت مساوی به دست هر دو کارگر داد: ـ شنبه که میآم دوست ندارم با چنین صحنهای مواجه بشم. چشمی شنید و محل را ترک کرد. برای چندمین بار با شمیم تماس گرفت اما مثل شب گذشته بیپ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 11
در برابر نگاهی که شمیم دزدید، گره ابروانش را شل کرد و با شوخطبعی گفت: ـ حالا خیلی دلت شور نزنه. دیشب رو کنار "تویوتا کُرولا" خوابیدم. صندلیش به نرمی و گرمی آغوش دوستدختر خودم نبود اما از خونهی پدرش بیمنتتر بود. از طنز کلامش لبهای شمیم به خنده باز شد و محکم به آغوش مهرداد چسبید. کمی ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 12
مهرداد طنزآمیز ادامه داد: ـ واقعاً جای بابام خالیه!... کافیه الآن اینجا بود و میدید با زاویهی نود درجه نشستی رو پای پسرش و داری حسابی خودت رو براش لوس میکنی... فکر کنم کمترین عکسالعملش این میشد که سهمالارثم رو دخترونه میکرد و میگفت، "تو از مردونگی چیزی به ارث نبردی پسر." لب شمیم ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 13
آن هفته به سرعت گذشت... جمعهشب شمیم چمدان مهرداد را از مایحتاج ضروری بست، درحالیکه بیتابیاش فراتر از انتظار مهرداد بود و ریزش بیوقفهی اشکهایش اصلاً ارادی نبود. مهرداد با تکان سر، که نشانهی افسوسش بود، او را به آغوش کشید و روی تخت خواباند، و همانطور که اجزای صورتش را از نظر میگذراند...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 14
این را گفت و از آنجا که میدانست ادامهی این بحث شمیم را آزردهتر میکند، مسیر صحبتش را تغییر داد: ـ این حرفا رو بذاریم کنار... اون ماشینی که داره تو حیاط مثل گواهینامهت خاک میخوره، برای توئه. به نظرم توی این چند ماهی که من کمتر خونه هستم، یکدور کلاس رانندگی ثبتنام کن تا اعتمادبهنفست بر...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 15
نزدیک پنجونیم بود که بیدار شد. دست شمیم روی سینهاش چنگ شده بود. آرامآرام کنار کشید و دست او روی تخت رها شد. نماز خواند و سپس چمدانش را آهسته از اتاق بیرون برد. هرچند شمیم از او خواسته بود برای بدرقه بیدارش کند، اما شب را با گریه خوابیده بود و همین سبب شد مهرداد حتی از بوسیدنش هم اجتناب کن...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 16
بعد از احوالپرسی به خواست او، گوشی را داخل سوییت چرخاند و پس از نشان دادن جزبهجز وسایل، به سراغ یخچال رفت. انتظار خالی بودنش را میکشید اما با دیدن انبوهی از خوراکیها چشمانش برق زد. فریزر پر بود از چند بسته گوشت و مرغ و شنیسل و ناگت؛ و یخچال هم از انواع کنسرو و تن ماهی و تخم مرغ، و چند بس...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 17
صبح قبل از هشدار گوشیاش بیدار شد. به لطف روزهای کوتاه آذر، هنوز کمی تا طلوع آفتاب مانده بود. نماز خواند و شکلات تلخی در دهان گذاشت و از سوییت بیرون زد. بیتوجه به زمان شمارهی ناصر را گرفت و همین که صدای خوابآلود او در گوشش پیچید، طلبکارانه گفت: ـ هیچ معلومه تو کجایی؟!... مگه قرار نبود ...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 18
نگاه ناصر اما، به روی اطرافیان چرخید؛ خندهی تمسخرآمیز چند کارگری که در حیاط ملاتِ ماسهسیمان تهیه میکردند و گفتههای مهرداد را شنیده بودند، برایش گران و غیرقابل تحمل بود؛ سوییچ را در مشتش فشرد و از ساختمان خارج شد. ابتدا خواست بیخیال رفتن با ماشین شود، اما به خشمش چیره شد و با زدن ریموت دزد...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 19
کاملاً عمدی و با صدای بلند از شلوغی نانوایی گله کرد و مخلفات صبحانه را تحویل نگهبان داد. پس از آن هم از پلهها بالا رفت و سوییچ مهرداد را مقابلش گرفت: ـ ببخشید دیر شد. همون جایی که خواستید پارکش کردم. مهرداد حداقل دوازده سال از او بزرگتر بود و همین تجربه به او ندا میداد که ناصر یقیناً با ...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 20
قریب به سه ماه گذشت... بهمن هم با سرمای بیرحمش در حال گذر بود. کار ساختمان به مرحلهای رسیده بود، که نیاز چندانی به حضور مهرداد نداشت، اما طبق عهدی که با رستگار بسته و مزدی که از پیش دریافت کرده بود، خود را موظف به حضورِ صددرصدی میدانست و به هیچ طریقی دوست نداشت اعتبار شغلیاش زیر سؤال برود...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
