پارت هفتاد و هفتم :

تداعی آن روزها خاطر مهرداد را مکدر کرد، برخاست و با دستانش به دور صورت عروسکی شمیم حصار کشید و عاجزانه گفت:
ـ انگار کلاً بخشش تو دنیای تو جایی نداره... یعنی این همه عشقی که تو این سال‌ها نثارت کردم، اون‌قدر ارزش نداره که یک بار از خطام چشم‌پوشی کنی؟
پاسخی که شمیم سر زبانش نگه داشته بود، خواسته‌ی خودش نبود و از واکنش مهرداد نسبت به آن واهمه داشت. از سرِ همین اندیشه یک قدم از او فا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    کاش اون شرمی که در برابر مادر و پدر همسرش داره در برابر شمیم هم می داشت

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    0

    آخیش بازم دلم خنک شد😁😍

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😁😁😁😅

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    اینجاجاداره بگم؛آخه چه ربطی داشت،خب از دیدن عموش خوشهاله،حالا چندساعت زندانی باش به کارای زشتت فکر کن 🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😄😄😄😄

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️