پارت شصت و سوم :

شمیم که هم‌چنان داخل ماشین نشسته بود و سکوتِ صبحش هم به جا بود، شیشه را پایین کشید. مهرداد خم شد و در پی یافتن سیگار جعبه‌ی داشبورد را وارسی کرد. چیزی نبود و از شمیم خواست تا درب کنسول را باز کند. حرکتی از او ندید و دستش را داخل‌تر برد. چشمش به دسته‌کلید جدید خانه افتاد، ناگهان روزی را به یاد آورد که ماشینش را برای رفتن به نانوایی به ناصر قرض داده بود. عجیب بود که در روزهای گذشته هرگز به ذÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    آقا مهرداد حالا نوبت شماست که بیوفتی دنبال شمیم😏

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    بله آقا مهرداد،آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت 😏🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️