پارت هفتاد و نهم :

چند ساعت بعد که مادرش کیک را روی میز گذاشت و خواستند عکس یادگاری بگیرند، دومرتبه به اتاق برگشت. این بار بی‌آنکه هم‌کلام مهرداد شود، کمی آرایش کرد و شانه‌ای به گیسوانش زد، اما همین که خواست از اتاق بیرون برود، صدای حسرت‌بار او بند بند قلبش را به آتش کشید.
ـ می‌ری تا بدون من شمع تولدت رو فوت کنی؟
قدم‌های شمیم سست شد و برگشت:
ـ اگر می‌خوای کنارم باشی، بیا با هم بریم؟
پوز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    ای داد بی داد😁

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    حالاحالاها داستان داره مهرداد😁😅

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!