آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت هفتاد و نهم :
چند ساعت بعد که مادرش کیک را روی میز گذاشت و خواستند عکس یادگاری بگیرند، دومرتبه به اتاق برگشت. این بار بیآنکه همکلام مهرداد شود، کمی آرایش کرد و شانهای به گیسوانش زد، اما همین که خواست از اتاق بیرون برود، صدای حسرتبار او بند بند قلبش را به آتش کشید.
ـ میری تا بدون من شمع تولدت رو فوت کنی؟
قدمهای شمیم سست شد و برگشت:
ـ اگر میخوای کنارم باشی، بیا با هم بریم؟
پوز

لطفا صبر کنید...

نسترن
0ای داد بی داد😁