لیست کلیه پارتهای رمان آن سبو بشکست : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 81
شمیم که مطمئن شد مادرش روی خوش به او نشان نخواهد داد، شب به خیری گفت و راه آمده را برگشت، و از روی حرص درب اتاقش را با ضرب و پرصدا باز کرد. مهرداد پرده را انداخت و دستپاچه سر چرخاند: ـ یواشتر دختر... زهرهم ترکید. حتی زیر نور آباژور هم میتوانست گرفتگی چهرهی شمیم را ببیند، پوزخندی زد و...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 82
با رفتن آنها بالأخره مهرداد از سنگرش بیرون آمد، تاب نگاه کردن به چشمان سمیرا خانم را نداشت و اصرار او را برای خوردن صبحانه نپذیرفت، و در مقابل بابت ماندن اجباریاش عذر خواست و رو به شمیم گفت: ـ منت بذار و وسایلت رو جمع کن تا با هم بریم. شمیم نگاهی به مادرش انداخت، او آهسته پلک بست و موافقتش ...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 83
قبل از آنکه کلید بیندازد صدای مهرداد را، که خطاب به سمیرا بود، شنید. ـ باز هم بابت دیشب معذرت میخوام. حلال کنید. و همزمان با دست مهرداد که روی دستگیره نشست، کلید را چرخاند و با او رودررو شد. مهرداد که هرگز انتظار دیدن پدر شمیم را نداشت، به قدری دستپاچه شد که بیاختیار گفت: ـ سلام آقا ...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 84
پردهی گوش سمیرا از موج فریاد همسرش در امان ماند اما چشمهی اشکش جوشید و سرش را پایین انداخت. آقا محسن با مکثی دلگیر، نگاه از چشمان بارانی او گرفت و رو به مهرداد راه خروج را نشان داد: ـ برو بیرون. آخرین باری باشه که این طرفا میبینمت! مهرداد برخلاف اشارهی آقا محسن به سمت شمیم رفت و همزمان گ...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 85
اما سوی دیگر این ماجرا مهرداد بود که پس از ترک خانهی آقا محسن تا غروب بیهدف در خیابانها چرخید و آخر کار با خرید چند پاکت سیگار راهی سوییت شد. روزش برخلاف آنچه تصور میکرد بهغایت فضاحتبار رقم خورده بود. پس از دوشی کوتاه، باز هم بساط سیگار و شراب را برپا کرد تا کمی از این حال و هوا دور شود...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 86
چشم که باز کرد، ساعت از یازده گذشته بود. سینهاش هنوز میسوخت. آبی به صورتش زد و طبق عادت، شکلات تلخی در دهان گذاشت و از سوییت بیرون زد. جلوی در علاوه بر فلاسک و دیگر وسایل، مبلغ قابل توجهی هم عیدی به علی آقا و همکارش داد و ساعت تحویل سال را پرسید؛ و آن هنگام بود که متوجه شد دیروز ساعت نوزده و ...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 87
مقابلهبهمثلِ او اصلاً خوشایندِ مهران نیامد و زاویهی حرفش را به سمت و سویی که از ابتدا مدنظرش بود، چرخاند: ـ چند ساعت پیش میخواستیم با فرناز برای عیددیدنی بیاییم خونهتون، اما مامان گفت که خودت تهران هستی و زنداداش هم هنوز برنگشته... این چه کدورتیه که به بهانهی عید هم کنارش نذاشتید؟ مهرد...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 88
کسی توقع این حجم از صراحت را نداشت. چند ثانیه به سکوت گذشت تا اینکه فرناز چشم و ابرویی به مهران رفت و عاصی از عدم مقابلهی او، به روی مهرداد خروشید: ـ دست شما درد نکنه پسرعمه. حالا من شدم نفهم، آره؟... البته رفتار شما تعجبی هم نداره، وقتی شوهر آدم بیعرضه باشه و به دفاع از زنش حرفی نزنه، معلوم...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 89
همین که صدای سرفه و باز شدن در آمد، انیس خانم ملتمسانه گفت: ـ تو رو به خدا جلوی باباتون بگومگو نکنید، گناه داره پیرمرد. و بازوی مهرداد را کشید: ـ پاشو بیا آشپزخونه کارت دارم. مهرداد برخاست و همانطور که از کنار پدرش میگذشت، "خسته نباشیدی" تحویلش داد و به دنبال مادرش رفت، و انیس خانم مغای...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 90
مهرداد حوصلهی ادامهی این بحث را نداشت و پاسخی نداد. باز هم قصد رفتن کرد که یاد امر مهمی افتاد، با تکان سر که نشانهی فراموشیاش بود، برگشت و دو بستهی صدتاییِ اسکناس، که تماماً ده دلاری بود، از جیب داخلی کتش بیرون کشید و به دست مادرش سپرد: ـ ببخش مامان. من این روزها هوش و حواس درست و حسابی ند...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 91
یک هفته بعد، هفتم فروردین... مهرداد این بار به این امید راهی تهران شد تا ساختمان را به پایان برساند. چند روز پس از سیزده که امورش به سامان رسید، ساختمان و سوییت را تحویل آقای رستگار داد و شهری را، که خاطرههای خوبی برایش به یادگار نگذاشته بود، ترک کرد و به کلاردشت برگشت تا کمکم خود را برای...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 92
دو روز بعد، شعبهی دادگاه... از پیچ و خمهای سالن که گذشت، درست پشت دربِ اتاق دادرسی با سمیرا خانم و آقا محسن روبهرو شد. به رسم ادب جلو رفت و سلام کرد. آقا محسن پاسخی نداد اما سمیرا خانم به پایش بلند شد و با گرمای وجودش دست او را فشرد و اشاره کرد که شمیم داخل رفته. مهرداد با تکان آهستهی س...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 93
شمیم نیمنگاهی به سر افکندهی مهرداد انداخت، خمیدگی او آزارش میداد اما میخواست تکهی آخر پازل را هم در جایش بگذارد؛ این را در گفتوگوی خصوصی با امین فروغی هم به زبان نیاورده بود، یعنی ضرورتی ندیده بود تا بیانش کند اما امروز لب گشود تا گفتههایش را تکمیل کند: ـ جناب قاضی، آیندهای که این آقا ب...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 94
با اجازهی قاضی، مادر ناصر که از سکتهی قلبی رنج میبرد و زبانش هم کمی تحت تأثیر آن بود، لب گشود و سعی کرد با تسلط سخن بگوید: ـ ناصر اون روز بهم گفت با یکی دعواش شده و طرف به هردومون بدوبیراه گفته، بعد هم بیآبرو خطابش کرده. گفت میخواد کاری کنه تا اون آدم نتونه سرش رو بالا بگیره. بعد هم خواست ...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 95
به دست مادرش بوسه زد و رو به قاضی کرد، و درحالیکه تا چند لحظه پیش به تمام حرفهای شمیم معترض بود، این بار گفت: ـ همهی چیزهایی که این خانوم گفت عین حقیقته. من... من... دستم بهش نخورده. فقط میخواستم مهندس معنای بیآبرویی رو لمس کنه؛ همون حسی رو که من بارها جلوی کارگرهاش تجربه کردم... اون روز ت...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 96
مهرداد سر از زانو برداشت و با او همقدم شد، همین که نگاهش را در پی شمیم و خانوادهاش به اطراف چرخاند، امین گفت: ـ دنبالشون نگرد، رفتن. مهرداد در سکوت به راهش ادامه داد. احوال خوبی نداشت و همین سبب شد تا امین پشت فرمان اتومبیل او بنشیند. بیآنکه کلامی بینشان ردوبدل شود، مهرداد را به خانهاش...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 97
در بدو ورود نگاه غریبش را به شمیم دوخت و همین که گویِ چشمان او از تیررس نگاهش گریخت، به سمت اتاق قدم تند کرد و با ضربهای به در وارد شد. کمی دیر رسیده بود و صورت برافروختهی پدرش نشان میداد که ماجرا برملا شده. چندوچونش را نمیدانست اما اعصابش خطخطی شده بود و رو به آقا محسن پرخاش کرد: ـ دست ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 98
آقا منصور دستبردار نبود و درگیرودار تعارف آنها، مهرداد از فرصت بهره برد و شمیم را به اتاق کشاند. نه مجالی برای رفع دلتنگی داشت و نه حوصلهای، از اینرو زبان به ملامت گشود: ـ تو تا یک قدمی خونهمون اومدی و میخوای برگردی تهران؟... مهریهت رو میخواستی که گفتم میدم. حرف حساب دیگهای هم مونده؟ ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 99
یک هفته گذشت... دو روز پیش حکم دادگاه اعلام شده بود؛ هشتاد ضربه شلاق، دو سال حبس و دیهای بیش از پنجاه میلیون که بخش عمدهی آن به شکسته شدن دندان جلوی شمیم مربوط میشد، از مواردی بود که ناصر به آن محکوم شده بود. تنها بخشودگیِ مهرداد برمیگشت به مبلغ دیه که آن را از طریق امین اطلاع داده بود و ب...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 100
فیلم را برای شمیم فرستاد و مهیای روز پرمشغلهاش شد. چند ساعتی سر ساختمان رفت و فارغ از آن راهی کارواش شد و نهایتاً چیزی به چهار بعدازظهر نمانده بود که به خانه برگشت. بیشتر از روزهای گذشته به آمدن شمیم دل خوش کرده بود و برای چندمین بار گوشیاش را چک کرد تا ببیند فیلمش دیده شده یا نه؛ اما تی...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
