آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت شصت و ششم :
حرف او حق بود و مهرداد بیآنکه کلام دیگری بگوید، به سمت ماشین خودش رفت. پشت فرمان نشست و همین که از کنار فروغی گذشت، صدای استارتهای پیدرپی او را شنید و ایستاد. کمی دنده عقب گرفت و شیشه را پایین کشید:
ـ مشکلی پیش اومده؟
فروغی با لبخندی، هرچند کمجان، روی چهرهی کلافهاش نقاب کشید:
ـ از مشکل گذشته، سر سازش با من نداره و باید عوضش کنم.
ـ کمکی از دستم برمیآد؟
ـ عجلÙ
لطفا صبر کنید...

شادان
0بدبخت فروغی که مجبوره هی حقایق رو به مهرداد بگه تا اونو متوجه نفهمیش کنه ...