پارت شصت و ششم :

حرف او حق بود و مهرداد بی‌آنکه کلام دیگری بگوید، به سمت ماشین خودش رفت. پشت فرمان نشست و همین که از کنار فروغی گذشت، صدای استارت‌های پی‌درپی او را شنید و ایستاد. کمی دنده عقب گرفت و شیشه را پایین کشید:
ـ مشکلی پیش اومده؟
فروغی با لبخندی، هرچند کم‌جان، روی چهره‌ی کلافه‌اش نقاب کشید:
ـ از مشکل گذشته، سر سازش با من نداره و باید عوضش کنم.
ـ کمکی از دستم برمی‌آد؟
ـ عجلÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    بدبخت فروغی که مجبوره هی حقایق رو به مهرداد بگه تا اونو متوجه نفهمیش کنه ...

    ۶ ماه پیش
  • نسترن

    0

    من کاملا با نظرمیم موافقم👌

    ۱ سال پیش
  • میم

    2

    خودنفهمت باید متوجه میشدی، و اون سجده شکر هم وقتش اونجا نبود،تو خونه بعد پرسیدن از همسرت واعتماد بهش بود😡

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️