پارت هشتاد :

پشت درب اتاق پدر و مادرش نفس خفته‌اش را بیرون داد. لحظه‌ای درنگ کرد و اتفاق چند دقیقه پیش را از خاطرش پس زد. سپس با نواختن چند ضربه و اجازه‌ی مادرش داخل شد. روی تخت پرید و دستانش را به هم کوبید:
ـ آخ جووونم... بابا دل کند و یک شب به ما رسیدی.
سمیرا خانم که کاملاً به نیت او پی برده بود، اخم‌آلود گفت:
ـ برگرد برو اتاقت.
ـ عه... مامااان... می‌خوام پیش تو بخوابم.
ـ بیخود... یک شب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری مامان دخی

    0

    همه مادرزن ها داماد دوستن مثل سمیراخانم

    ۹ ماه پیش
  • نسترن

    0

    خیلی هم عالی

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    خیلی زن فهمیده،مهربان و دلسوزی هست سمیرا خانم ❤️

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، سمیرا خانم یه زن صبور و نمونه‌ست👌🙏

    ۱ سال پیش
  • انا

    1

    چه مامان مهربونی داره شمیم

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله عزیزم، خیلی مهربونه🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️