خلاصه رمان :
"آن سبو بشکست" داستان عشقی پرهیاهوست میان مهرداد و شمیم، که با وجود اختلاف سنی و مخالفت اطرافیان و خصوصاً پدر حسود شمیم، بالأخره به ازدواج ختم میشه. مهرداد مهندس ناظره و همهچیز از جایی شروع میشه که بنا به تعهد کاری مجبور میشه مدتی رو دور از همسر و خانوادهش سپری کنه. در محل کار جدیدش یکی از کارگران قبلیش رو به خاطر یک دِین قدیمی دومرتبه به کار میگیره. این پسر جوان چندان سر به راه نبوده و شروع همکاری جدید باز هم سبب تنشهای زبانیشون و به اوج رسیدن اختلافاتشون میشه. رفته رفته کینهی پسر جوان رنگ و بوی دیگهای میگیره و با فراهم کردن شرایط، کمکم برای انتقام پای خانوادهی مهرداد رو وسط میکشه؛ و دست به رفتاری ناهنجار و نامعقول میزنه که به واسطهی اون زندگی شخصی مهرداد با چالشی سخت مواجه میشه...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 123
شمیم بدون میل باطنی همراهیاش کرد و مقابلش نشست: ـ به نظرم بیفایدهست. هرطور بچسبونیش رد شکستگیها میمونه و تو ذوق میزنه. مهرداد کمی از چسب را به لبههای شکسته مالید و جورچین را گوشهای ثابت گذاشت. سپس به دیوار کنار جاکفشی تکیه زد، دست شمیم را گرفت و با لحن مهرآمیزی گفت: ـ بیا نود درجه ک...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 122
لحنش نرم و دوستانه بود و همین سبب شد شمیم جبههگیری نکند، اما برای عوض کردن حال و هوای خودش ترجیح داد کمی سربهسر مهرداد بگذارد: ـ ای بابا مهرداد، خیلی وقته ندیدمشون و تو داری تموم لذت مهمونی رو از من میگیری. واقعاً توقع داری برم اونجا و صمٌبکم بشینم یه گوشه؟!... اینطوری نرم راحتترم. ـ ...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 121
خندهی انیس خانم بلند بود و به گوش شمیم هم رسید: ـ نوش جونش مادر. راستی تا یادم نرفته بگم که، علاوه بر منیژه و علیرضا، مهران و خانوادهش هم تو راهن و تا شب میرسن. ـ چشمت روشن مامان! اتفاقاً ما هم تهران بودیم و تو راهِ برگشتیم. تا دو ساعت دیگه میرسیم و بعد از کمی استراحت میآییم خونهتون. ...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان آن سبو بشکست - پارت 120
قبل از آنکه شمیم پاسخ بدهد صدای آقا محسن، مهرداد را از او جدا کرد. ـ من امروز مغازه نرفتم تا چند ساعت بیشتر شمیم رو ببینم. اگر برنامهی کاریت اجازه میده، نه نگو و بشین... بد نیست کمی هم از علت لطفت به کسی که دختر منو زیر مشت و لگدش گرفته بود، توضیح بدی. این خواستهی آمرانه و صریح، تعجب مه...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش

مریم جاری | نویسنده رمان
سلام شادان جان. عزیزی بانوجان🥰خوشحالم که خاطرهی خوش برات به جا مونده😊مشغول نگارش هستم اما هنوز خیلی مونده تا تموم بشه و به مرحلهی انتشار برسه.
۲ ماه پیششادان
2جدی؟ خیلی خیلی خوشحال شدم شنیدم.. مشتاقانه منتظر اثر جذابتون هستم ..خیلی نوع روایت و قلم شما رو دوست دارم ..🧡🧡
۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله عزیزم. دیر و زود داره اما اگر عمری باشه برام، حتماً با رمان جدیدم برمیگردم😊
۲ ماه پیشجمیله
در پارت 1231خیلی عالی بود💕لذت بردم وپند گرفتم.. مشکلات زندگی برای ما درس عبرته. ممنون از رمان قشگنتون، با آرزوی موفقیت روز افزون شما مریم جان عززیزز🙏🌹❤
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه زیبات. خوشحالم که مورد پسندت واقع شد🌸🩵
۳ ماه پیشجمیله
در پارت 850سلام، خسته ناشید، مریم جان عززیززممنون از رمان قشگنتون، قلمتون زیبا. ولطیفه. بدون اغراق وحاشیه ست واصلا خسته کننده نیست.و بی وقفه دنبال میکنم🙏🌹💕
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام جانم. حضور و همراهیت خیلی برام باارزشه💚 خوشحالم که دوستش داری😊
۳ ماه پیشجمیله
در پارت 850خیلی دوست داشتنی هست وبا قصه انس میگیری و زندگی میکنی.واز اینکه در مورد اعتقادات ونماز هم در قصه تاکید دارین خییلی دوست دارم وبرام باارزشه که ادما پایبند باشن به این مورد🌺
۳ ماه پیش.جمیله
در پارت 600واای از دست این مردا، چرا هیچی بغیراز غرور ندارن؟ 😥بازم طفلی شمیم دستت طلا مریم خانم عززیزز با این رمان های زیبات.. باور کنین بااونا زندگی میکنم واز خودم یادم رفته
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیت جمیله جان.🙏🌸خوشحالم که قلمم به دلت نشسته😊
۳ ماه پیشجمیله
در پارت 540خییلی بد شد دلم سوخت 😥طفلی، شمیم که گناهی نداره، ولی مهرداد اینقدر غرور داره و نمیذاره حرف بزنه. خدا کنه همه چی خوب پیش بره ودوباره باهم خوب زندگی کنن
۳ ماه پیشجمیله
در پارت 70سلام وخسته نباشید این دومین رمانی هست که میخونم باقلم زیبای شما🙏🌹خییلی خوب🥰ولی کاش از ازداجشون یه کمی توضیح میدادین ممنونم💕
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام جانم. ممنونم از حضورت تو این رمان🙏🌸به ازدواجشون فقط یه جاهایی از داستان به صورت گذرا اشاره میشه.
۳ ماه پیشمژگان
در پارت 1231عالی بود و پند آموز. سلامت باشی خانم نویسنده جان
۵ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهت بانو جان🥰خوشحالم که تا انتها همراهیم کردی🩵
۵ ماه پیشمژگان
در پارت 60تا اینجا خوب بود
۵ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوش آمدی مژگان جان. امیدوارم بخش عیارسنج نظرت رو جلب کنه و ادامه بدی🌸🙏
۵ ماه پیششادان
در پارت 11بالاخره تصیمیم گرفتم این رمان رو بخونم ..من دوتا رمان دیگه شما رو توی این برنامه خوندم و دوست داشتم ..امیدوارم این یکی هم به لیست موردعلاقه هام اضافه بشه
۶ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام عزیزم. بله شما رو به خاطر دارم. ممنونم از اعتمادت. انشالله این یکی هم خوش به دلت بنشینه🍀💚🙏
۶ ماه پیششادان
در پارت 11حالا که رمان رو تموم کردم با قطعیت میگم ..این رمان واقعا جایگاه اول رو برام داره بین اثار شما ..من بی نهایت شخصیت های رمان رو درک میکردم ... ممنون بابت این قلم زیبا
۶ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم شادان عزیز. امروز یه گرفتاری داشتم و نتونستم پاسخ کامنتهای پرتکرارت رو بدم. اما الآن تکتکشون رو با عشق خوندم. ممنونم از اعتماد و همراهیت🩵🌸
۶ ماه پیششادان
در پارت 1190مهردادم دیگه داره خیلی سخت میگیره ..با اینکه بخشیدمش دلیل نمیشه نذاره شمیم نهارشو بخوره
۶ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
رگ مهردادیش گرفته😉
۶ ماه پیششادان
در پارت 1061وااای این محسن خیلی باحاله ...میگم فضول نیستم ولی فیلم رو تا اخر دیده ...
۶ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😅😅
۶ ماه پیششادان
در پارت 1081چقد این لحظات شیرینه ... چه دعای قشنگی کرد مهرداد.. ان شالله که همیشه به خوشی 🥰🥰
۶ ماه پیششادان
در پارت 991وااای دقیقا ..من که دلم حسابی برای مهرداد سوخت ...واقعا ای کاش پدر شمیم اینقد دخالت نمیکرد...
۶ ماه پیششادان
در پارت 950وااای درسته که مهرداد زیاده روی کرده ولی خدایی اگه با اون کار ناصر اونروز بچه اون خانواده مرده بود الان همین ناصر باید تاوان میداد دیگه ...
۶ ماه پیش

شادان
1استوری این رمانتون رو دیدم چقد دلم براش تنگ شد .. من اصلا این رمانه رو یه جور دیگه ای دوست داشتم. 🥰🥰 کاش بازم رمان جدید مینوشتید برامون.