دوست داشتی؟
رمان عاشقانه آن سبو بشکست اثر مریم جاری

رمان آن سبو بشکست

  • زبان فارسی
  • 121.9K 👁
  • 4K ❤️
  • 516 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آن سبو بشکست

"آن سبو بشکست" داستان عشقی پرهیاهوست میان مهرداد و شمیم، که با وجود اختلاف سنی و مخالفت اطرافیان و خصوصاً پدر حسود شمیم، بالأخره به ازدواج ختم می‌شه. مهرداد مهندس ناظره و همه‌چیز از جایی شروع می‌شه که بنا به تعهد کاری مجبور می‌شه مدتی رو دور از همسر و خانواده‌ش سپری کنه. در محل کار جدیدش یکی از کارگران قبلیش رو به خاطر یک دِین قدیمی دومرتبه به کار می‌گیره. این پسر جوان چندان سر به راه نبوده و شروع همکاری جدید باز هم سبب تنش‌های زبانی‌شون و به اوج رسیدن اختلافات‌شون می‌شه. رفته رفته کینه‌ی پسر جوان رنگ و بوی دیگه‌ای می‌گیره و با فراهم کردن شرایط، کم‌کم برای انتقام پای خانواده‌ی مهرداد رو وسط می‌کشه؛ و دست به رفتاری ناهنجار و نامعقول می‌زنه که به واسطه‌ی اون زندگی شخصی مهرداد با چالشی سخت مواجه می‌شه...

پارت اول

"با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی"
قاب چوبیِ مستطیل‌شکل و کم‌عرض روی جاکفشی را صاف کرد و نوشته‌اش را از چشم گذراند...
"مرز میان سعادت و شوربختی همان اندازه باریک است که مرز میان عشق و جنون!"
این جمله را سال‌ها پیش، پدرش با هُویه و به خط نستعلیق روی تکه‌چوبی سنباده خورده ماندگار کرده بود، سپس آن را به‌مانند یک جورچین برش داده و مقابلش ریخته بود.
در واقع اسباب‌بازی دوران کودکی‌اش بود، البته آن زمان به قدری خردسال بود که نه کلمات را می‌شناخت و نه دست چپ و راستش را، اما رفته‌رفته این پازل تنها جورچین زندگی‌اش شده بود که تا امروز بیش از هزار بار چیده بودش.
هنوز هم بخش اول این جمله برایش مبهم بود و دلهره‌زا؛ مبهم نه به مفهوم ناشناخته، بلکه به معنای غیر ممکن. چراکه خوشبختی‌اش وسعتی بی‌کران داشت و فکر کردن به آن مرز، حسی به او القا می‌کرد شبیه مرگ؛ شبیه لحظه‌ی احتضار.
دلش می‌خواست این ابهام همیشگی باشد اما چه می‌دانست از دسیسه‌های روزگار؟!
با این حال برخلاف بخش اول، کلمات آخر این دست‌نوشته را دوست داشت و خوب بلد بود. تجربه‌اش کرده بود؛ اصلاً عشق بود و دیوانگی‌هایش؛ و این یکی او را به هفت سال پیش می‌برد و روحش را قرین آرامش می‌کرد‌.
مثل هر صبح لبخندی به قاب زد و با توکل همیشگی‌اش به خدا از در خارج شد.
امروز برایش روزی خاص بود و دست جنباند تا حساب و کتابش را نهایی کند و زودتر به خانه برگردد.
برای آخرین بار به تمام بخش‌ها و تأسیسات درونی ساختمان سرکشی کرد و نهایتاً پا به حیاط گذاشت، سر بلند کرد و کمی به نما خیره ماند.
در یک سال گذشته همه‌ی امورِ این سازه طبق انتظارش پیش رفته بود و حالا از دیدن نتیجه‌ی تلاش خودش و همکارانش لذت می‌برد. در واقع کوچک‌ترین نقصی در داخل و بیرون محوطه به چشم نمی‌خورد و ملک به بهترین شکل ممکن به سامان رسیده بود.
با کمی وقفه چشم از نما گرفت و داخل ساختمان برگشت و پای لپ‌تاپ مشغول حسابرسی نهایی شد.
بالأخره ساعتی از غروب گذشته بود که آخرین روز کاری‌اش در این ساختمان به پایان رسید، اما قراری با صاحب آن داشت و باید منتظرش می‌ماند.
برای آن‌که زمان بگذرد، از جا برخاست و دور از چشم چند کارگری که رول‌های باقی‌مانده از کاغددیواری‌ها و دیگر وسایل اضافی را داخل کارتن جمع می‌کردند، گوشه‌ای دنج یافت تا شیرین‌ترین خاطره‌ی عمرش را خط به خط و از نو رج بزند؛ همان هفت سال پیش را‌.
تهران، ساختمان دکتر «فاخر»...
کار به مراحل پایانی و تزئینات داخلی رسیده بود و چند نفر در حال اجرای کفپوش سه‌بعدی در سرویس‌های بهداشتی و اتاق‌ها بودند. با صدای زنگ، کارگری که مشغول طی کشیدن بود، آیفون را برداشت و با کمی مکث «مهرداد» را خطاب کرد:
ـ مهندس ارجمند، یه آقایی دم در هستن و می‌گن برای بازدید واحد اومدن.
نگاه مهرداد از لپ‌تاپ و گزارشی که می‌نوشت، کنده شد:
ـ بهشون بگو ساختمون شخصیه و این اجازه رو نداریم.
کارگر اطاعت امر کرد و کمی بعد دومرتبه گفت:
ـ می‌گن، "هماهنگ شده."
این‌بار مهرداد خودش گوشی را گرفت و در جواب آنچه شنید، اجازه‌ای خواست تا با مالک صحبت کند، و به منظور کسب تکلیف تماسی با دکتر فاخر گرفت.
دکتر فاخر از این‌که بی‌اطلاعش گذاشته بود، عذرخواهی کرد و کمی توضیح داد:
ـ ببخش مهرداد جان... از صبح زود کوه رفته بودم و آنتن نداشتم. همین الان رسیدم پایین و می‌خواستم باهات تماس بگیرم... جناب «سهروردی» از دوستان من هستن و دیشب باهاشون هماهنگ کرده بودم. دوست نداشتم هیچ واحدی رو بفروشم اما نیاز مبرم به سرمایه دارم و کی بهتر از سهروردی... لطف کن و راهنمایی‌شون کن‌.
مهرداد چشمی گفت و آقای سهروردی را به داخل دعوت کرد.
چند دقیقه بعد مردی که نگاه و ظاهری پرصلابت داشت و سنش به پنجاه نمی‌رسید، همراه همسرش وارد خانه شد.
مهرداد به گرمی دست او را فشرد و پذیرای‌شان شد:
ـ بفرمایید... ظاهر و باطن همینه. البته خودم ساختمش و می‌تونم بگم باطنش فرای ظاهرشه... تنهاتون می‌ذارم تا راحت‌تر بازدید کنید. اگر سؤالی بود در خدمتم.
غروری که از انجام‌وظیفه و اعتماد به نفس مهرداد نشأت می‌گرفت، لبخند خاصی به لب سهروردی نشاند. از مهرداد تشکر کرد و پس از فاصله گرفتنِ او، با هدایتِ همسرش چرخی داخل واحد زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان آن سبو بشکست
  • مژگان

    در پارت 1230

    عالی بود و پند آموز. سلامت باشی خانم نویسنده جان

    ۴ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت بانو جان🥰خوشحالم که تا انتها همراهیم کردی🩵

    ۴ هفته پیش
  • مژگان

    در پارت 60

    تا اینجا خوب بود

    ۴ هفته پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی مژگان جان. امیدوارم بخش عیارسنج نظرت رو جلب کنه و ادامه بدی🌸🙏

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 10

    بالاخره تصیمیم گرفتم این رمان رو بخونم ..من دوتا رمان دیگه شما رو توی این برنامه خوندم و دوست داشتم ..امیدوارم این یکی هم به لیست موردعلاقه هام اضافه بشه

    ۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. بله شما رو به خاطر دارم. ممنونم از اعتمادت. انشالله این یکی هم خوش به دلت بنشینه🍀💚🙏

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 10

    حالا که رمان رو تموم کردم با قطعیت میگم ..این رمان واقعا جایگاه اول رو برام داره بین اثار شما ..من بی نهایت شخصیت های رمان رو درک میکردم ... ممنون بابت این قلم زیبا

    ۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم شادان عزیز. امروز یه گرفتاری داشتم و نتونستم پاسخ کامنتهای پرتکرارت رو بدم. اما الآن تکتکشون رو با عشق خوندم. ممنونم از اعتماد و همراهیت🩵🌸

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1190

    مهردادم دیگه داره خیلی سخت میگیره ..با اینکه بخشیدمش دلیل نمیشه نذاره شمیم نهارشو بخوره

    ۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    رگ مهردادیش گرفته😉

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1060

    وااای این محسن خیلی باحاله ...میگم فضول نیستم ولی فیلم رو تا اخر دیده ...

    ۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😅😅

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1080

    چقد این لحظات شیرینه ... چه دعای قشنگی کرد مهرداد.. ان شالله که همیشه به خوشی 🥰🥰

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 990

    وااای دقیقا ..من که دلم حسابی برای مهرداد سوخت ...واقعا ای کاش پدر شمیم اینقد دخالت نمیکرد...

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 950

    وااای درسته که مهرداد زیاده روی کرده ولی خدایی اگه با اون کار ناصر اونروز بچه اون خانواده مرده بود الان همین ناصر باید تاوان میداد دیگه ...

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 840

    اوووف این مهرداد هم جنبه نداره طرفداریشو کنیم ..🫣🫣 ولی از حق نگذریم واقعا شمیم هم بچه اس ...

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 780

    واای با همه ی کینه ای که از مهرداد دارم به شدت مشتاق شب موندنش هستم 🤣🥰🥰

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 760

    با تک تک نظرات ابن پارت موافقم ...شمیم خیلی خوبه خیلییییی..

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 660

    بدبخت فروغی که مجبوره هی حقایق رو به مهرداد بگه تا اونو متوجه نفهمیش کنه ...

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 640

    وااای که چقد این دادگاه و پرونده ها ی دادرسیری اعصاب میخواد ..

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 620

    خیلی خوشحالم شمیم با همه عشقی که داشت و داره خودش رو خوار نکرد ...حیف عشق شمیم حیف ...

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 600

    وااای فقط خداروشکر میکنم که دارم این رمان رو کامل شده میخونم وگرنه اصلا نمیدونستم چجوری باید برای ادامه ی این پارت صبر میکردم

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟