پارت هفتاد و پنجم :

چند روز گذشت...

برخلاف برآوردِ قبلی مهرداد، نه کار ساختمان فرجام یافته بود و نه بدون حضور شمیم امیدی به نوروز و تعطیلات پیشِ رو داشت‌. در واقع هیچ تغییر مثبتی در زندگی‌اش حاصل نشده بود اما امروز بیست و هشتم اسفند ماه بود و شب تولد شمیم، و مهرداد با شوق و سلیقه پلاک و زنجیری برایش خریده بود و قصد داشت به هر قیمتی که شده او را ببیند.
به این منظور چیزی به چهار بعدازظهر نمانده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    اوه چقدر پرررووو😆جمع کن خودتو آقا مهرداد🙈

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    0

    وای داستان حساس می شود.😉

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله😉😉😉

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️